يك شير به قهر و خشم خود مي بالد
آهو به خمار چشم خود مي بالد
بزغاله ولي از همه بدبخت تر است
بيچاره به ريش و پشم خود مي بالد !
وبلاگ آب ، دوغ ، خیاری !
يك شير به قهر و خشم خود مي بالد
آهو به خمار چشم خود مي بالد
بزغاله ولي از همه بدبخت تر است
بيچاره به ريش و پشم خود مي بالد !
خدايا ! لب و ماتيك آفريدي
زنان خوشگل و شيك آفريدي
خدايا ! چاكرت هستم ، دمت گرم
كه مردان را رمانتيك آفريدي !
آي آقايون ! آي خانوما ! هيچ كجا تهرون نمي شه
باور كنين كه هيچ كجا ، دروازه شمرون نمي شه
كي گفته تهرون كثيفه؟ كي گفته آلوده شده ؟
كي گفته سرفه مي كنه ؟ ريه ش پر از دوده شده ؟
كي گفته آسمون اون ابري و آبي نمي شه ؟
كي گفته خورشيد صباش رنگ گلابي نمي شه ؟
كي گفته شهر خوب ما غم داره ، ماتم داره توش
مسكن و كار و ازدواج ، يه عالمه كم داره توش ؟
كي گفته بيزاري داره ، ماشين داره ، گاري داره ؟
كي گفته مشكلات شهر ، ربطي به شهرداري داره ؟
نيگا كنين ! نيگا كنين ! به برج تكيه مي كنه
چون كه هميشه عاشقه ، هميشه گريه مي كنه
الهي استخون بشم ، محتاج آب و نون بشم
گريه كنم ، خنده بشم ، پير بشم ، جوون بشم
كاشكي بشه صبور بشم ، صبور چيه ؟ دور بشم
اشكاشو اصلا" نبينم ، دور چيه ؟ كور بشم
بايد كه پيشش بشينم ، غمهاشو آروم بچينم
بهش بگم ، تهرون من ! چشماتو وا كن ببينم
آي كسي كه يه عمريه بر سر سفره ش مي شيني !
رسمش اينه فحشش بدي ؟ الهي كه خير نبيني
چن سال پيش يادت نره ، هيچي نبودي ، پريدي
حالا براش گنده شدي ؟ خونه و ماشين خريدي ؟
تهرون اگه حال نمي ده ، آب و هوايي نداره
تو كوچه و خيابوناش ديگه صفايي نداره
برو ! برو ! ولش بكن ، دستتو بردار از سرش
هي متلك بهش مي گي ، ديگه دراومد پدرش !
تهرون مهربون من ! خودم غماتو مي خرم
مي خواي دساتو بگيرم ، به آسمونا ببرم؟!
آي آقايون ! آي خانوما ! هيچ كجا تهرون نمي شه
باوركنين كه هيچ كجا ، دروازه شمرون نمي شه
چاپ شده در شماره 194 ماهنامه گل آقا ـ بهمن ماه ۱۳۸۶
نام فيلم : توفيق اجباري
كارگردان : محمد حسين لطيفي
فيلمنامه نويس : پيمان عباسي
بازيگران : محمد رضا گلزار ، باران كوثري ، رضا عطاران ، بهاره رهنما ، نيوشا ضيغمي و احمد پور مخبر
حواشي جنجال برانگيز زندگي سوپر استار هاي سينما ( كه بسيار مورد توجه نشريات زرد است و حتي از زدن تيترهايي مثل ازدواج غيابي گلزار با يانگوم هم دريغ نمي كنند !) موضوع فيلم كمدي توفيق اجباري است كه تا به حال ركورد فروش فيلمهايي را كه همزمان با اين فيلم اكران شده اند ، شكسته و حتي عده اي پيش بيني مي كنند ، ممكن است به ركورد فروش فيلم اخراجي ها هم نزديك شود . فيلمنامه توفيق اجباري به گفته نويسنده آن ، برشي از واقعيت زندگي گلزار است نه تمام حقيقت زندگي او !البته گويا گلزار قبل از خواندن فيلمنامه از طرح چنين موضوعي چندان راضي نبوده ولي پس از مطالعه آن نظرش عوض شده !
گلزار در اين فيلم نقش خودش در زندگي روزمره را بازي مي كند و بازيگر معروفي است كه معروفيتش اسباب دردسرش مي شود ، طوري كه تيتر هاي روزنامه هاي جنجالي كوچكترين آنهاست !
در اين ميان همسر گلزار ، يعني سيمين خانم كه يك حقوقدان است به خاطر حاشيه هاي زيادي كه نشريات زرد ( مثل همان تيتري كه در شروع مطلب خوانديد !)براي همسرش بوجود آورده اند دچار سوءتفاهم هايي شده و به خانه دو نفر از دوستانش ( ليلا و فرنگيس) مي رود تا سر فرصت مشكلش را با گلزار حل كند (البته براي شروع حل مشكل ، اتاق خواب و حمام خانه گلزار را به عنوان مهريه اش پلمب مي كند! )
در اين گيرو دار عطا (برادر سيمين ) با كليد اضافي كه از خانه گلزار درست كرده ، هروقت دلش مي خواهد بي اجازه به خانه او مي آيد و دردسرهاي زيادي براي شوهرخواهرش درست مي كند ! اما روزگار ( يا فيلمنامه نويس ! ) چون نمي خواهد آبّ خوش از گلوي گلزار پايين برود ، حوادث بعدي زندگي او را طوري پشت سر هم رديف مي كند كه سيمين مطمئن شود ( البته از نظر خودش ! ) زير سر گلزار بلند شده و همسر ديگري اختيار كرده . البته نگران نباشيد چون همينطور كه اوضاع ناگهان به هم مي ريزد ، يكدفعه گره همه معماها و سوءتفاهم ها باز مي شوند و سيمين به اشتباهش پي مي برد و به اتفاق گلزار سالهاي سال به خوبي و خوشي زندگي مي كنند !_ دست شما درد نكنه ديگه !چرا وسط معرفي فيلم خوابتان برده ؟! _
راستي عده اي از كارشناسان سينما برخي از شوخيهاي موجود در فيلم را سطح پايين و قابل پيش بيني مي دانند و براي كارگردان و ساير عوامل آن در فيلم كمدي بعدي شان ، جاي پيشرفت قابل ملاحظه اي در نظر گرفته اند !
اي آنكه هميشه درب و داغون مني !
هم درد و هم دوا و درمون مني !
يك ماه شده كه دست و بالم خاليست
شرمنده ! نماز جمعه مهمون مني !
(فقط قورمه سبزي ! ) ، بابا مي گفت . ( نخيرم ! فقط قيمه ! ) ، مامان مي گفت . بابا ومامان هرسال سر اينكه نذري شب تاسوعا قورمه سبزي باشد يا قيمه با هم دعوا مي كردند . بابا معتقد بود : ( قورمه سبزي يك غذاي سنتي ايراني است و كمتر خانواده اي پيدا مي شود كه براي خوردن آن سر و دست نشكنه ! ) مامان هم به خاطر اين اعتقاد بابا در حالي كه با مشت ، روي سينه اش مي كوبيد ، مي گفت : ( اميدوارم ، هركي كه چشم مي خواد نذاره ، نذري شب تاسوعاي امسال ، قيمه باشه ...دلم نمياد نفرين كنم ! ) من اما هميشه مي گفتم : ( باباجان ! مامان جان ! مهم اين است كه شما مي خواهيد به عشق امام حسين (ع) ، نذري بدهيد . حالا قيمه و قورمه اش ، فرقي نمي كند كه ... ) و بابا و مامان هم يك صدا به من مي گفتند : ( بچه جان ! تو دخالت نكن ! چون عقلت به اين چيزا نمي رسه!)
دعواي امسال بابا و مامان با دعواي سال هاي پيششان ، خيلي خيلي فرق داشت ؛ به خصوص اينكه مامان سال پيش به خاطر بابا از خير پختن قيمه گذشته بود و بابا هم سال پيش ترش به خاطر مامان قبول كرده بود كه نذري شب تاسوعا ، قورمه سبزي نباشد . به خاطر همين امسال ديگر هيچ كدام راضي نبودند ، ذره اي گذشت كنند .
دو ، سه روزي بيشتر به شب تاسوعا باقي نمانده بود و من كه همش مي ترسيدم ، شب تاسوعا برسد و ما حتي مواد لازم نذري مورد نظر _ حالا يا قورمه يا قيمه ! _ را تهيه نكرده باشيم ؛ تصميم گرفتم عزيز جون را كه خوشبختانه هم مادر بزرگ باباست و هم مادر بزرگ مامان _ مامان و بابا ، دخترخاله ، پسرخاله اند ! _ ، تلفني خبر كنم.
عزيز جون ، چادرش را در آورد و به من داد تا برايش به چوب لباسي بزنم . بابا و مامان هردوچشم خوره اي به من رفتند و يك صدا و آهسته گفتند : ( واستا عزيز جون بره ، اونوقت مي دونيم ...) عزيز جون هم كه گوشهايش در اين جور مواقع از گوشهاي همه ما بهتر مي شنود ، فوري گفت : ( اونوقت چي ؟ اگه بفهمم اميرحسين منو اذيت كردين ، اونوقت من مي دونم و شما . اين طفل معصوم تقصيري نداره . من خودم مي دونستم كه مثل هر سال دوباره سر نذري شب تاسوعا ، دعواتون مي شه ، براي همين گز كردم ، اومدم اينجا. خب ... حالا بگيد ببينم امسال كي قراره گذشت بكنه ؟!)
مامان گفت : ( عزيز جون خودتون شاهديد كه من پارسال گذشت كردم . ) بابا گفت : (من هم پيرارسال ! ). عزيزجون لبخندي زد و گفت : ( واقعا" كه هردوتان هم هنوز مثل بچه ها هستيد...) مامان گفت : (عزيز جون ! شما كه خودتون مي دونيد ، پختن قورمه سبزي دردسر داره . اول بايد سبزي تازه بگيري و خرد كني ، بعد بايد سبزي هاي خرد شده را سرخ كني . بعد لوبيا قرمز بگيري و پاك كني ، بعد ....اوووووو....نه عزيز جون ! ارواح خاك آقا جون ، نه ... بابا گفت : ( مي بينيد تو رو به خدا ، لج مي كنه عزيز جون . اصلا" خود شما بگيد . شما كه خودتون ماشاءالله ، هزار ماشاءالله در آشپزي ، كدبانويي هستيد ، بگيد ببينم ، پختن قورمه سبزي خيلي بيشتر از پختن قيمه دردسر داره ؟! خب ، اگه براي پختن قورمه سبزي بايد سبزي خرد كرد و سرخ كرد ، براي پختن قيمه هم بايد كلي سيب زميني خرد كرد و سرخ كرد . درست مي گم عزيزجون ؟! ) عزيز جون چند لحظه اي فكر كرد و بعد گفت : ( اميرحسين جون ! برو يه ورق سفيد ، با يه قلم بردار بيار اينجا ) . من ،فوري رفتم از وسط دفتر ديكته ام يك ورق كندم و يك قلم هم برداشتم و دادم به عزيز جون ، خودم هم از روي كنجكاوي نشستم كنار عزيز ، تا ببينم امسال چه راهي براي حل مشكل نذري شب تاسوعا ، به ذهنشان رسيده است.
عزيز جون از بابا پرسيد : ( خب ... تو دوست داريم نذري امسال چي باشه ؟! ) بابا با تعجب گفت : ( معلومه ، فقط قورمه سبزي ! ) . عزيز جون روي كاغذ نوشت : ( علي: فقط قورمه سبزي ) . بعد از مامان پرسيد: ( تو چي فرشته جان ! دلت مي خواد امسال نذري چي بپزي ؟!) مامان گفت : ( معلومه ، فقط قيمه ! ) . عزيز جون روي كاغذ نوشت : ( فرشته : فقط قيمه ) .
بعد هم نوبت به من رسيد وعزيز جون با لبخند از من پرسيد : ( تو چي نوه گلم ؟! )
من با ترس و لرز نگاهي به بابا و مامان انداختم و براي اينكه هيچ كدام از دستم دلخور نشوند ، گفتم :( با اجازه مامان و بابا و بزرگترا ، من مي گم اصلا" چه طوره امسال به جاي قورمه و قيمه ، زرشك پلو با مرغ رو امتحان كنيم ؟! ) عزيز جون پقي زد زير خنده و بعد روي كاغذ نوشت : ( اميرحسين: زرشك پلو با مرغ ) . بعد هم با صداي بلند گفت :( من هم مي گم امسال باقالي پلو با گوشت رو امتحان كنيم ؟! ) و روي كاغذ هم نوشت : ( خودم : باقالي پلو با گوشت) . عزيز جون كاغذ را به چهار قسمت مساوي تقسيم كرد ، كاغذ ها را چند بار تا زد و بعد توي دستانش چرخاند . بابا و مامان يك صدا گفتند : ( قرعه كشي ؟! ) عزيز جون گفت : ( وقتي از طريق مذاكره به نتيجه نمي رسيد ، بله! قرعه كشي ! ) من با خوشحالي داد زدم : ( آخ جان ! عزيز جون مي شه من قرعه كشي كنم ؟) عزيز جون سرش را به نشانه تاييد تكان داد و گفت : ( كي بهتر از تو عزيزم؟! ) عزيزجون يكبار ديگر قرعه ها را توي دستانش چرخاند و بعد دست راستش را جلوي من دراز كرد و گفت : ( بفرماييد ! ) من توي دلم صلواتي فرستادم و بعد يك قرعه برداشتم و دادم به عزيز . عزيز جون قرعه تا شده را به آرامي باز كرد، زير لب خنديد و بعد گفت : ( چه خوب شد ... زرشك پلو با مرغ ... شب تاسوعاي امسال ، زرشك پلو با مرغ مي پزيم .) بابا گفت : ( من قبول ندارم حتما" اميرحسين جرزني كرده تا حرف خودشو به كرسي بنشونه ! ) .مامان گفت : ( استثنا" در اين زمينه كاملا" با همسرم ، موافقم ! ) عزيزجون با قاطعيت گفت : ( من خودم بر اين قرعه كشي نظارت كامل و دقيق داشتم ، هيچ تقلبي در كار نبوده و قرعه كشي كاملا" سالم برگزار شده .امسال زرشك پلو با مرغ مي پزيم ، مفهوم شد ؟! )
شب تا سوعا رسيد و به پيشنهاد من امسال ، زرشك پلو با مرغ نذري داديم . معلوم بود زرشك پلو با مرغي خوبي هم شده ، چون دم در خانه از هرسال شلوغ تر شده بود و مردم تا سر كوچه صف كشيده بودند .
عزيزجون هم بعد از اينكه نذري دادن شب تاسوعا تمام شد ، به بابا و مامان گفت : ( از سال بعد به پيشنهاد نوه گلم ، امير حسين و براي جلوگيري از دعواهاي احتمالي شما دو نفر ، نذري شب تاسوعا ، همين زرشك پلو با مرغ رو مي پزيم ، مفهوم شد ؟! )
* جورج بوش ، در سخنراني ديروز خود گفت : اگر ايران به غني سازي انرژي هسته اي خود ادامه بدهد ، بلايي سرش مي آورم كه مرغان هوا به حالش گريه كنند . سخنگوي وزارت خارجه كشورمان نيز يك ربع بعد از سخنراني بوش ، در پاسخ به اين سوال خبرنگاران كه : َچكار كنيم ؟! ، گفت : به هيچ وجه من الوجودي نگران نباشيد ، خدا با ماست . در ضمن به آقاي بوش با زبان خوش توصيه مي كنم كه دست از سر كچل انرژي هسته اي ما بردارد وگرنه ...اصلا" از طرف من به ايشان بگوييد اگر جرات دارند ، زنگ آخر بايستند ، دم در !!!
*هوگو چاوز ( رئيس جمهور كشور ونزوئلا ) براي برگزاري جشن تولد 48 سالگي اش به ايران مي آيد . چاوز درباره هدف خود از سفر آينده اش به ايران گفت : من ايران را مثل وطن خودم دوست مي دارم و براي اينكه دشمنان بفهمند بين ايران و كشور خودم اصلا" فرق نمي گذارم ، امسال به اهل و عيال گفتم : براي برگزاري جشن تولد 48 سالگي ام به سرزمين گل و بلبل ايران برويم و اهل و عيال هم با كمال ميل گفتند : چشم .
شركت واحد اتوبوس راني هم بعد از اعلام اين خبر ، گفت: اتوبوس هاي شركت واحد براي علاقه مندان به شركت در جشن تولد هوگو ، از ساعت 6 بعد از ظهر در ايستگاه هاي ميدان انقلاب ، رسالت ، تجريش و چهار راه تهران پارس پذيراي مردم غيور و آزاده كشورمان مي باشد .
* يك زن سنگاپوري هشت قلو زائيد . از بين هشت نوزاد اين زن ، شش نوزاد ، دختر و يك نوزاد ، پسر هستند ولي متاسفانه در مورد جنسيت يكي از اين نوزادان هنوز خبر مشخصي به دستمان نرسيده است . درضمن حال مادر و هشت نوزادش هم خوب گزارش شده ، فقط پدر اين نوزادان بعد از شنيدن خبر به دنيا آمدن هشت فرزندش ، ذوق مرگ شد .
* روزنامه لب دوختگان خفن ، توقيف شد . مسئولين علت توقيف اين روزنامه را كه تنها يك روز از زمان تاسيسش مي گذشت ، چاپ يك كاريكاتور به شدت مرموز و مصاحبه با نبيره فرخي يزدي ( شاعر لب دوخته ) ، اعلام كردند . يكي از مسئولين هم كه از ما خواست نامش را فاش نكنيم ، گفت : ما اصلا" دلمان نمي خواهد از تعداد روزنامه ها و نشريات كم كنيم و طرفدار مطلق آزادي بيان هستيم اما وقتي معضل نشر اكاذيب و تشويش اذهان عمومي به وجود مي آيد ، قضيه كلهم فرق مي كند .
* كاپيتان يكي از تيم هاي خوب ليگ برتر سال 86 به كميته انظباطي اظهار شد . كميته انظباطي علت اظهار كاپيتان اين تيم را انجام حركات موزون ، پس از باز شدن دروازه حريف و خواباندن سيلي توي گوش كاپيتان تيم حريف اعلام كرد . كاپيتان اين تيم درباه اين حركات غير اخلاقي اش به خبرنگار ما گفت : اولا" من هيچ حركت موزوني انجام ندادم ، فقط سه ، چهار تا بشكن زدم ، بعدش هم كاپيتان حريف تقصير خودش بود كه كتك خورد ، آخه اين درسته ؟! من قبل از بازي رفته بودم آرايشگاه و كلي طول كشيد تا موهامو اينطوري درست كردم ، بعد كاپيتان تيم حريف دستشو مي كشه روي موهاي من و مي گه : چه خوشگل شدي امروز!!! نه ! آخه اين درسته ؟!
* سازمان هواشناسي كشور اعلام كرد : از فردا تا پس اون فردا به علت بارش سنگين برف ، سرماي هوا و خيلي علل ديگر كه نمي توانيم بگوييم ، تمام مهدكودك ها ، مدارس ، دانشگاه ها و اداره جات دولتي تعطيل است . خبر خوشحال كننده تر اينكه از پس اون فردا ، يعني 28 بهمن ماه تا 14 فروردين ماه نيز به علت پيروي از قانون بين التعطيلين ، تمام مكان هايي كه گفتيم ، تعطيل خواهد بود .
فكر درس و مشق را از سر به در بايد كنم
خويشتن را كاسبي صاحب نظر بايد كنم
سال ها پول پدر را ريختم در جوي آب
حال ديگر فكر اموال پدر بايد كنم
روز گاري آرزويم بود فردوسي شوم
ليك حالا ترك دنياي هنر بايد كنم
اي دريغا ! كار هر بز نيست خرمن كوفتن
لاجرم خود را شبيه گاو نر بايد كنم !
چون ندارم يك موتور يا يك دوچرخه ، دوستان !
لااقل فكر خريد اسب و خر بايد كنم
دوستان خويش را هم در به در بايد كنم
زندگي تنها كتاب و درس و دانشگاه نيست
دوستان خوب ! اعلام خطر بايد كنم !