تبليغاتX
خواجه فاضل طهرانی

 

 

(دفعه اول و آخرمه كه به جمكران مي يام ... ) بابا مي گويد . بعد هم به آبجي مرضيه نگاه مي كند . آبجي انگار كه خجالت كشيده باشد ، سرش را مي اندازد پايين و ساكت مي ماند. مامان از و قتي كه توي ماشين نشسته ايم ،‌ تسبيح  به دست ، ذكر مي گويد و من هم دستم را گذاشته ام روي دست آبجي . آبجي به بيرون زل مي ز ند . جاده را نگاه مي كند  و  لحظه اي چشم بر نمي دارد . شايد منتظراست تا زودتر برسيم . منتظر است تا گنبدي مسجد معلوم شود و بعد هم مثل هميشه بزند زير گريه . آبجي كه گريه مي كند مامان مي گويد : ( يا امام زمان ! خودت كمكش كن ! ) من بغض مي كنم و بابا دستش را مي گيرد جلو صورتش . حتما" بابا هم گريه مي كند ، ولي آرام . شايد فكر مي كند مرد ها كه گريه نمي كنند ، شايد ... بابا زود عصباني مي شود ، از كوره در مي رود ، داد مي زند  ولي توي دلش هيچي  نيست . شايد  براي  همين است  كه  وقتي  مامان   اصرار  مي كند: ( بيا يه بار ديگه به خاطر اين بچه بريم جمكران ... ) حرص مي خورد و مي گويد : (خانم جون اگه صد بار ديگه هم بريم جمكران مرضيه خوب بشو نيست ... ) ولي بعد خيلي زود دلش مي گيرد ، دو ركعت  نماز  مي خواند  و  پيش مامان مي آيد :   ( آماده  شيد   عصري مي ريم جمكران ) هميشه هم مي گويد : ( اگه مرضيه خوب نشه ، ديگه جمكران نمي رم.)

 

گنبدي مسجد جمكران كه معلوم مي شود . بابا ماشين را يك جايي پارك مي كند ، تا مسجد يك خورده بيشتر راه نمانده ، مثل هميشه پياده مي رويم  . نزديك مسجد مرد نابينايي نشسته است و از ضبط كوچكش صداي مداحي مي آيد .  وارد حياط مي شويم . همه سلام مي دهيم . مامان قالي كوچكي را كه از خانه آورده مي اندازد روي زمين حياط . به آبجي مهر و تسبيح مي دهد، به من ، به بابا. همه نماز امام زمان ـ عج ـ مي خوانيم . طول مي كشد . گاهي وسط نماز يادم مي رود چند بار (( اياك النعبد و اياك النستعين )) گفته ام . نمازمان تمام مي شود . بابا ويلچر آبجي را به طرف  چاه  امام زمان ـ عج ـ حركت مي دهد . مامان دستش را بالا مي برد : ( يا صاحب الزمان !  خودت بچمو  شفا بده ، بلندش كن ، بلندش كن ... ) آبجي نامه مي نويسد . زود تمام مي شود . شايد چند خط بيشتر نمي نويسد . من ، به بابا نگاه مي كنم ، به مامان ، به آبجي . بابا يادش مي رود ، دستش  را  بگيرد  جلو  صورت  خيسش  . مامان  به  آبجي  زل زده و آبجي  خودش را زير چادرش قايم كرده  ، ولي شانه هايش مي لرزد . كبوترها از روي گنبدي بلند مي شوند . بال مي زنند ، انگار مي خواهند چيزي بگويند . بگويند : (اين بار آخري نيست كه به جمكران مي آييم . )

 

چاپ شده در شماره 431 هفته نامه دوچرخه(ضمیمه روزنامه همشهری)15/6/1386

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:58  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

 

سه شنبه  با  تهمینه حدادی رفته بودیم ،  ظهيرالدوله . خير سرمان مي خواستيم يك گزارش ادبي ـ عاطفي _ قبرستاني ! براي نشريه دوچرخه بگيريم . به در ورودي قبرستان كه رسيديم ؛ زنگ زدم . آقاي جواني از پشت آيفون گفت : كيه ؟! من هول شده بودم ، نمي دانستم چه بايد بگويم ، نگاهي به تهمينه كردم و بعد گفتم : ببخشيد ... اومديم قبرستونو ،  چيز كنيم ! تهمينه پقي زد زير خنده . خودم هم خنديدم . آقاي جوان گفت : چند لحظه صبر كنيد ... من و تهمينه ، پنج دقيقه اي چشم به راه آمدن آقاي جوان، از خانه كوچك داخل قبرستان بوديم ؛ اما ناگهان خانم چادر سياهي ، پشت سرمان سبز شد ! خانم چادر سياه ،  با لحن تندي گفت : پنج شنبه ها : خانم ها ،‌ جمعه ها : آقايان! خداحافظ ... من فوري گفتم : ولي قبلا" اينطوري نبود ... خانم چادر سياه هم فوري گفت : حالا اينطوري شده ! خانم چادر سياه در زد و پيرزني در قبرستان را برايش باز كرد . لااقل نفهميديم ، چه كاره قبرستان است؟! چند دقيقه بعد ، خانم چادر سياه ، از همان خانه مذكور ،  بيرون آمد و به محض ديدن من و تهمينه ،  اول چشم غره اي به هردويمان رفت و بعد هم گفت : تا صبحم كه اينجا واستين  ، در قبرستون باز نمي شه ! تازه ماشين ماموراي گشت نيروي انتظامي هم ،  همين نزديكي ها پارك شده ها ...! وقتي خانم چادر سياه ، سوار ماشين شد و رفت . من به تهمينه گفتم : فكر كنم پول مي خوان ها ... ! ولي تهمينه گفت : نچ ! ‌اگه پول  مي خواستن ، مهربونتر برخورد مي كردن ! خلاصه اينكه تصميم گرفتيم ،  تا كار به جاهاي باريك تر كشيده نشده ، برگرديم . آن هم چه برگشتني! دست خالي ... تنها ثمره رفتنمان هم به ظهيرالدوله ، عكس همين پست شد ، كه تصوير در ورودي بسته قبرستان ظهيرالدوله را نشان مي دهد.

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:40  توسط خواجه فاضل  | 

 

        

 

 

 

FROM: KHASHI @ YAHOO.COM         

         TO : DARYOOSH 2007@ YAHOO.COM

 

( خشایار شاه ) :

 

سلام نمي دهم چون خيلي خيلي از تو بزرگتر هستم . ما را همينطوري نگاه نكن ها ... ما براي خودمان يال و كوپالي داريم . تاجي داريم ، تختي داريم . بي خودي كه اسممان را شاه نگذاشته اند . خلاصه غرض از مراحمت  ! مي خواستم بگويم ؛ تو خجالت نمي كشي ؟ شرم نمي كني ؟ واقعا"  كه خيلي بي غيرتي ! مثلا" مي خواهي در آينده دانشجوي  رشته تاريخ و باستان شناسي  بشوي ؟ اينهمه در وبلاگت از فرهنگ و تمدن ايراني مي نويسي .از تخت جمشيد و پاسارگارد ، از سي و سه پل و منار جنبان مي نويسي . آن وقت ....بي غيرت ! راستش اصلا" دلم نمي خواست برايت ايميلي بفرستم اما از اسمت خوشم آمد . چون مرا ياد فرهنگ غني هخامنشي انداخت .

 

اجازه می دهم ،  چاكرم باشي  !

 

خشايار شاه بزرگ

 

  

FROM : DARYOOSH @YAHOO.COM

TO   :KHASHI@YHOO.COM            

 

( داريوش ) :

 

سلام بر عصاره تمدن ! سلا م بر كتاب فرهنگ ! سلام بر پادشاه والا ، خشايار شاه بزرگ ! الهي كه من قربانتان بشوم . الهي كه به جاي بادبزن ، خودم كولرتان  بشوم ! الهي كه ... كاش زمان به عقب برمي گشت و من  در زمان شما متولد مي شدم تا حسابي پاچه خواري تان _ ببخشيد ، خدمتگزاري تان ! _ را مي كردم .باور كنيد اگر عكسي هم نمي فرستاديد ؛ من از نوع صحبت دلنشينتان درك مي كردم كه شما  خشيار شاه هستيد ! نمي دانيد چه حالي دارم . انقدر  تعجب كردم كه خودم شبيه علامت تعجب شده ام ! دارم ذوق مرگ مي شوم ! يعني واقعا" اين شما هستيد كه به من نامه مي نويسيد ؟! خشايار شاه بزرگ ؟! من حتي توي خوابم نمي ديدم آقاي تولايي _ معلم تاريخمان _ به من ميل بزند ، چه برسد به شما ، به قول خودتان با انقدر  يال و كوپال ! سرور عزيزم براي چه انقدر از دست من ذليل مرده دلخور هستيد ؟ اميدوارم خدا مرا بكشد تايك وقت  باعث تكدر خاطر شما نشوم _ آخ جان، چه قلبمه سلمبه حرف زدم ! _ برايم حتما" بنويسيد كه چرا از دست من گردن شكسته نارحتيد؟!

 

چاكر  در بست شما

 

داريوش  

 

 

FROM: KHASHI @ YAHOO.COM          

         TO : DARYOOSH 2007@ YAHOO.COM

 

( خشاياره شاه ) :

 

پسرك چاپلوس ! باز هم به همان دليل قبلي سلام نمي كنم  . خوب است در زمان ما زندگي نمي كني وگرنه مي دادم سرت را از بدنت جدا كنند تا ديگر چرب زباني نكني . مگر نمي داني كه در فرهنگ ما اين جنگولك بازي ها ممنوع است؟! پس دفعه آخرت باشه چاپلوسي يا به قول خودت پاچه خواري مي كني . مي خواستي بداني براي چه بهت گقتم بي غيرت ، درسته بي غيرت ؟!  يعني واقعا" خودت نمي داني ؟ نفهميدي يا خودت را به ...به خاطر اون فيلم مبتذل صد نه نه  ... دويست ، دويست و پنجاه ، آهان سيصد ! تو فيلم سيصد را گذاشتي توي اون وبلاگ منحوست بعد از تمدن ايراني  حرف مي زني . البته نه اينكه فكر كني من به خاطر اينكه فيلم را در معرض ديد بازديدكنندگان قرار دادي ناراحتم ها ...نه . چون همانطور كه مي داني ما طرفدار ديپلماسي هستيم ؛ طرفدار آزادي . شما مي توانيد هر فيلمي را كه دلتان بخواهد ببينيد !_ بله ، هر فيلمي !_حق داريد هر غلطي مي خواهيد بكنيد !_ بله ، هر غلطي ! _ ولي من از تو كه  انقدر ادعا داري  عشق تاريخي انتظار داشتم لااقل يك نقد درست و حسابي روي فيلم مي نوشتي ، پسرك بي عرضه ! راستي !

 

خدا بكشتت اگر سيصد را نقد نكني !

 

خشايار شاه بزرگ

 

 

FROM : DARYOOSH @YAHOO.COM

TO   :KHASHI@YHOO.COM            

 

( داريوش ) :

 

نور چشمم ،  خشايار شاه عزيز !  به جان خودم نباشد به جان آقا جانم فقط براي افزايش تعداد كامنت ها فيلم را گذاشتم توي وبلاگم! تازه دارم روي يك نقد درست و حسابي كار مي كنم . خوب طول مي كشد ، ديگر...  بابا تو را به خدا اينطوري نگاهم نكنيد . از كجا فهميديد خالي بستم ؟! ببخشيد ... ولي باور كنيد من همان موقع كه فيلم سيصد را ديدم تمام رگهاي غيرتم به طرز عجيبي درد گرفت ! شما خودتان را نگران نكنيد . فيلمش فقط جلوه هاي ويژه داشت ، وگرنه شما كه از اين كارهاي بد بد نمي كر ديد ! گوشواره نداشتيد ! و مهم تر از همه اينكه آدم كش نبوديد . اصلا" بر فرض محال اگر هم بوديد فداي سرتان ! حتما" پررويي مي كردند ؛ شما هم در دفاع  از كشور مي زديد  لت و پارشان مي كرديد !حقشون بوده ! راستي ! براي اينكه بدانيد من چه قدر به فكر نقد دشمنانتان هستم ؛ بايد بگويم كه چند روز پيش ، به آقاي تولايي ، پيشنهاد دادم تا  فيلم سيصد را سر كلاس  نمايش دهند و  در نقدش به بچه ها كمك كنند ولي ايشان نه تنها قبول نكردند بلكه  به عنوان يك موجود كاملا" سيصدي مرا تنبيه كردند و رو به روي اسمم هم يك ضبدر گنده زدند و نوشتند : آوردن فيلم هاي خيلي خيلي  مستحجن سر كلاس درس !!!

 

كتك خورده تان

 

داريوش

 

 

FROM: KHASHI @ YAHOO.COM         

         TO : DARYOOSH 2007@ YAHOO.COM

 

( خشايار شاه ) :

 

آفرين پسر جان ! كم كم دارد خوشمان مي آيد . هيچ اشكالي ندارد . آدم بايد در دفاع از فرهنگش كتك  كه چيزي نيست ، جانش را هم فدا كند . قول مي دهم خودم با معلمتان گفت و گو  كنم. اما قبل از آن گفته باشم كه دو ، سه روز بيشتر وقت نداري تا يك گروه حداقل سه نفره تشكيل بدهي و از من دفاع كني . واي به حالت اگر فرمانم را اجرا نكني . آن وقت است كه ديگر يك لشكر مي فرستم دم خانه تان تا سرت را از بدنت جدا كنند !فكر كردي يك آفرين بهت گفتم همه چيز تمام شد ، پسره بي جنبه  !

 

سرورت

 

خشايار شاه بزرگ

 

 

FROM : DARYOOSH @YAHOO.COM

TO   :KHASHI@YHOO.COM            

 

( داريوش ) :

 

خشي جون سلام _ خاك بر سرم چرا يك دفعه خودموني شدم ، معذرت ! _ شاه والا ! خواستم بگويم با بر و بچه هاي عشق تاريخ مدرسه يك گروه سه نفري نه سيصد نفري تشكيل داديم تا  لگد محكمي باشد بر دهان سيصد ساز ها _ لگد از مشت بيشتر  درد داره !_ اسم گروه را  به افتخار نام مبارك شما گذاشتيم خشيار شاه و بعضي از شعار هايمان هم اين است : (هاليوود! فيلمتو بردار و برو ! )( فيلم سيصد ! دستو رو شده برام / قصه هاتو بلد شدم !) تازه يك سرود هم براي شما ساختيم كه اولش اينطوري شروع مي شود : (تو خودت نمره سيصدي....! )

 

عشق تمدن ايراني  

 

داريوش

 

 

* تصو ير گر : مجيد صالحي

 

چاپ شده در شماره ۱۷۷هفته نامه دوست نوجوان ـ  شنبه ۲۲/۴/۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:12  توسط خواجه فاضل  |