تبليغاتX
خواجه فاضل طهرانی
 

 

 

انگار زمين و آسمان غمگين است

 

تب دارم و كله ام عجب سنگين است

 

وقتش شده با شما كمي گپ بزنم

 

درد دل بي صاحب بنده ، اين است :

 

 

از اول عمرمان سياسي بوديم

 

در نمره امتحان خود سي بوديم !

 

با مدرك فوق دكترا بي كاريم

 

اي كاش كه ما لاس وگاسي بوديم !

 

 

مي گفت پدر : بزرگ بايد باشي

 

مانند خودم سترگ بايد باشي

 

گفتم : پدر عزيز ! در دوره ما ،

 

چون شير و پلنگ و گرگ بايد باشي !

 

 

اخمو و عبوس و خسته هستم ، پكرم

 

در كوچه خيابان محل در به درم

 

از بس كه دلم گرفت و بغضم تركيد

 

هشتاد و دو مرتبه در آمد پدرم !

  

 

با خارجيان مصاحبت خواهم كرد

 

درباره ي كار و بار ، چت خواهم كرد

 

مانند مارال  عظيمي ِ جيراني ؛

 

من بالاخره مهاجرت خواهم كرد !

 

 

* تصو یر گر : مجید صالحی

 

چاپ شده در شماره ۳۰۹ هفته نامه ۴۰ چراغ   ـ  ۲۰/۷/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:0  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

ديشب  ، يك عدد اِس اِم اِس شاعرانه و طنازانه برايم آمد كه البته فرستنده آن مجهول بود و اولين باري بود كه شماره اش را در گوشي ام مي ديدم . اين اِس اِم اِس مجهولُ الفرستنده ! سبب راه افتادن اِس اِم اِس بازي طولاني و بامزه اي بين طرفين شد كه در ادامه مي توانيد شرح كامل اين بازي جالب را بدون حتي يك سر سوزن سانسوري ! بخوانيد :

 

فرستنده مجهول :

 

يك قابلمه ترشي ، سرا پا فلفل  /  تقديم به طناز فضول الفاضل !

 

متاسفانه از آن جايي كه بنده دستم گير بود ؛ نتوانستم به اين اِس اِم اِس پاسخ بدهم ؛ براي همين در عرض سه سوت ، اِس اِم اِس ديگري از طرف فرستنده مجهول آمد كه:‌

 

گفتم كه جوابم بفرستي فورا" /  انگار كه بوده فكر و حدسم باطل !

 

افسوس كه هنگام آمدن اين اِس اِم اِس هم دستم گير بود ! يعني در جايي گرفتار بودم ؛ براي همين فرستنده مجهول دوباره اِس اِم اِس زد كه :

 

يا خسّت ِ تو زياد از حد باشد /  يا طبع سخن پراني ات نيست زبل !

 

اما خوشبختانه اينبار هنگام آمدن اِس اِم اِس فوق ، ديگر كاملا" از بند گرفتاري رها شده بودم ؛ براي همين سوال کردم :

 

shoma

 

فرستنده مجهول :

 

فاضل تو خودت حدس بزن نامم را / اين شعر ، شروع هديه اي ناقابل !

 

نمي دانم چرا يك لحظه با نوع قافيه پردازي كه فرستنده مجهول كرده بود ؛ گمان كردم كه شايد  سعيد سليمان پور خودمان باشد ؛ براي همين پرسيدم :‌

 

Avvale esmet s dare

 

فرستنده مجهول :

 

با شعر سخن بگو ! توانا هستي ... / تا اينكه مسايجه شود بس خوشگل !

 

 ( نه ! سين نداره اول اسمم! )

 

من كه كاملا" كنجكاو شده بودم و اصلا" شعريدن نمي آمد ! سعي كردم كمي كلامم را _هرچند به طور ضايع !_ موزون كنم بلكه فرستنده از خر شيطان پايين بيايد و خودش را معرفي كند ؛ براي همين اِس اِم اِس بعدي ام را اينطوري سنت كردم كه :‌

 

Man nadaram farsi saz ey baradar

 

* اشاره ضروري : البته بعدا" مشخص شد كه ايشان خواهرند و به همين خاطر كلي نزد فرستنده مجهول خراب شديم !

 

 فرستنده مجهول :

 

 اين نيست بهانه قشنگي ، اي دوست  ! / لاتين بنويس شعر ها را  ، بسمل...!

 

بعد از پاسخ نااميد كننده فرد مجهول  ، اينبار حدسم  ،  محمد جاويد عزيز را نشانه گرفت  ؛ به همين خاطر با اميدواريِ خاصي دوباره سوال ديگري كردم  :

 

m ham nabovad avvale esmat haji

 

فرستنده مجهول :

 

حاجي خودتي ! و جد و آبادت ، نه ! / اِم هم نبود ، حدس شما بي حاصل !

 

از آن جا كه بعد از آمدن اين اِس اِم اِس واقعا" نااميد كننده تر فرستنده مجهول  ؛ براي مدت زمان كوتاهي با يك ياس فلسفي عجيب در افكار خود غوطه ور شدم ؛ ديگر نتوانستم به اِس اِم اِس بازي مان ادامه بدهم ولي در همين لحظه بود كه دوباره صداي تَق تَق اِس اِم اِس گوشي مان در آمد:

 

پس ما برويم تا مرا كشف كنيد / با آي كيوي ِ فتاده در پنچه گل !

 

من :

 

 Ghadri benama rahnamaei , ey dost  

 

فرستنده مجهول :

 

هستم ز ِ شما بزرگتر شش سالي / همنام ائمه ام ، مرا كردي چِل !

 

من كه باز هم فكرم به جايي نرسيد ؛ اِس اِم اِس زدم كه :

 

In nist cheraghe roshane hoshyari / Yek rahnamaei degar ey aghel

 

فرستنده مجهول :‌

 

هرگز من و تو سخن نگفتيم به هم / يا اينكه نديده ايم هم را ، همدل !

 

اينبار هم كه مانند دفعه قبل دچار ياس فلسفي تازه تر و بدتري شده بودم  ؛ مدت زمان كوتاهي به فكر فرو رفتم ولي فرستنده مجهول كه ديگر حوصله اش سر رفته بود انگار ؛ بالاخره خودش را معرفي كرد و ما را هم از بند فكريدن رها نمود :

 

من كيست به جز خانم زهرا دُرّي ؟! / مايوس نمودي تو مرا ، اي فاضل !

 

من :

 

Sharmande ! bebakhshid ! salam ey Zahra

             !...engar noke zabane lalam boda                                              

 

                                                  

                                                  ***

                                               

پا وبلاگي ۱ : از آوردن بقيه اِس اِم اِس هاي رد و بدل شده ؛ به دليل خارج شدن طرفين از حالت رندانه ، شاعرانه و طنازانه و وارد شدن به حالت عادي اِس اِم اِس  بازها ، خودداري مي كنيم !

 

پا وبلاگي ۲ : فرستنده مجهول ِ مذكور شاعر طنز پرداز خوبي  است ... خانم زهرا دُرّي را مي گويم ...حتما"به وبلاگش سر بزنيد و حتما" شعر طنز فوق العاده اش يعني طنزالله را بخوانيد...خدا را چه ديديد...؟! شايد ايشان شماره شما را هم از يك بنده خدايي گرفتند و طي ارسال چند فقره اِس اِم اِس  ، مشغول مباحثه شاعرانه اي با شما شدند و حتي يك غزل طنز ديگر هم آفريدند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:5  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

حتما" شما هم مي دانيد كه از آغاز به وجود آمدن شعر كودك و نوجوان تا سالهاي اخير ، قالب چهارپاره ؛ همواره رايج ترين قالب شعریِ شعر كودك و نوجوان بوده است . هرچند كه به تازگي شاعران كودك و به خصوص نوجوان ، سرودن شعر در قالب نيمايي را تجربه مي كنند ، اما هنوز هم خيلي از شاعران مثل _ مهدی مرادی_ ترجيح مي دهند كه اشعار نوجوان خود را در قالب چهار پاره بسرايند . 

 

مجموعه شعر نوجوان _  كلاغ سه شنبه_ شامل سيزده شعر از سروده هاي مهدی مرادی در قالب چهارپاره است و فكر مي كنم همين موضوع يكي از بزرگترين حسن هاي اين كتاب باشد ؛ زيرا يكدستي قالب شعرهاي يك كتاب علاوه بر زيبايي ظاهري آن ، كار منتقد كودك ونوجوان را براي بررسي و مقايسه اشعار با يكديگر آسانتر مي كند . در ادامه به بررسي كلاغ سه شنبه از نظر ظاهري و مضموني  می پردازيم :

 

مجموعه شعر كلاغ سه شنبه ،‌ زباني ساده ، روان و امروزي دارد و علاوه بر اين ، يكي ديگر از نكته هاي مثبت اين مجموعه شعر ، استفاده شاعر از قافيه هاي تازه و به روز است. قافيه هايي كه پيش از اين خيلي تكرار نشده اند و همين مخاطب نوجوان را تشويق به خواندن اشعار اين كتاب و حتي حفظ كردن آنها مي كند . به نمونه هاي زير دقت كنيد :

 

باز هم گنجشك خيس

خواند با دلواپسی

بی گل و گلبرگ شد

ساقه های اطلسی

 

_ قافيه ها : دلواپسي و اطلسي _ شعر اولين باران سال ، ص ۹ _

 

 

سالها مي شود

با تو همصحبتم

هست هر روز و شب

ديدنت عادتم

 

_ قافيه ها : همصحبتم و عادتم _ شعر پنجره ، آسمان ، ص ۱۸ _

 

 

كاش پرسيده بود

روز و حال مرا

لااقل می خريد

پرتقال مرا

 

_ قافيه ها : حال و پرتقال _ شعر دور شدن آن قطار ، ص ۳۰ _

 

 

يكي ديگر از حسن هاي ظاهري اين كتاب ، استفاده شاعر از وزني متناسب با مضمون شعرش مي باشد . در واقع شاعر سعي كرده آنجا كه مضمون شعرش شاد است از وزني شاد تر استفاده كند و آنجا كه مضمون شعرش غمگين است  ، از وزني  غمگينتر . به وزن شاد شعر زير كه مضموني شاد درباره دوستي و ابراز محبت يك پنجره به آسمان را دارد دقت كنيد :

 

من كي ام ؟ پنجره / تو كه اي ؟ آسمان / خيره ام من به تو / تو به من همچنان / سالها مي شود / با تو همصحبتم / هست هر روز و شب / ديدنت عادتم / من دلم شيشه اي / تو دلت شيشه تر / اصل تو مي رسد / به زلال سحر / با تو بايد فقط / گفت از نور و رنگ / مطمئنم كه نيست / توي دست تو سنگ / آبي و دور دست / ساده و بي كران / دوستي مثل توست / سهم من از جهان ( شعر پنجره ، آسمان _ ص ۱۸ )

 

و حالا به وزن آرام و غمگين  شعر كلاغ سه شنبه  كه نام اين مجموعه شعر هم هست و داراي مضموني غمگين درباره وصف يك كلاغ تنها در روزي مه آلود و سرد است ، دقت كنيد:

 

چه روز ساكت و سردي / سه  شنبه اول دي بود / كلاغي آمد و پر زد / در آسمان مه آلود / كلاغ خواند و تو خوشحال / ميان كوچه دويدي / چه قارقار قشنگي / از آن كلاغ شنيدي/كلاغ ، ساده و تنها / كلاغ زل زده در تو / در آن سه شنبه ابري / كلاغ حادثه اي نو ( شعر کلاغ سه شنبه- ۲۳ )

 

حالا كه درباره ويژگي هاي ظاهري كلاغ سه شنبه صحبت كرديم ، در ادامه كمي هم به بررسي مضامين و موضوعات شعري اين كتاب ، مي پردازيم :

 

موضوع اصلي اشعار  كتاب كلاغ سه شنبه را طبيعت ، موجودات و زيبايي هاي آن تشكيل مي دهند . موضوعي كه هم شاعران بزرگسال و هم شاعران كودك و نوجوان بارها و بارها به آن پرداخته اند و حالا بايد ديد كه مهدی مرادی با چه نگاه تازه تري به آفرينش طبيعت ، در اين باره شعر سروده است . لطفا" در ابتدا قسمتهايي از شعر _ با يك بغل بنفشه و سوسن_ را  بخوانيد  :

 

دارد بهار مي رسد از راه / با يك بغل بنفشه و سوسن / مي بخشد او به تيرگي خاك / صدها هزار چشمه روشن / حالا جوانه ها همه با هم / چشم انتظار آمدن او / قد مي كشند بر لب چشمه / صف مي كشند حاشيه جو / با شاخ و برگ خالي و خشكم / من هم در انتظار بهارم / از روزهاي سبز شكفتن / صدها هزار خاطره دارم ( ص ۷ )

 

احتمالا" شما هم با خواندن بخش هايي از اين شعر متوجه شده ايد كه شاعر در اين سروده  ، به هيچ كشف تازه اي درباره بهار و زيبايي هاي آن نرسيده است و تنها با زباني ساده و روان به توصيف بهار پرداخته است .

 

در شعر ديگري نيز كه مربوط به طبيعت نيست و  در ستايش پدر سروده شده ، باز هم شاعر به كشف شاعرانه تازه اي نمي رسد و تنها مثل شاعران ديگر از خستگي پدر ، انتظار فرزندان براي آمدن پدر از سركار و شادماني آنها از ديدن پدرشان حرف مي زند :

 

با خودت مي آوري / فصلي از بگو ، بخند / مي رسي و غصه ها / ناپديد مي شوند / وقت آمدن شده / چشم من به در ، بيا / خانه بي قرار توست / دير شد پدر ! بيا / ريخت چاي تازه دم / با سليقه ، مادرم / خواب را كنار زد / دست هاي خواهرم / وصف خوبي تو را / بارها شنيده ام / با صفا تر از تو من / تاكنون نديده ام / با تو گرم و روشن است / روزها و هفته ها / كاش بوسه مي زدم / دست خسته تو را (  شعر كاش بوسه مي زدم ، ص ۲۴)

 

در عوض ، يكي از حسن هايي كه در مضامين  اشعار كتاب كلاغ سه شنبه ديده مي شود ، تصاوير بكر ، تازه و شاعرانه است ، كه در ادامه به چند نمونه از آنها اشاره مي كنيم:

 

مثلا" در شعر _ اولين باران سال _ شاعر براي فضاي يك اتاق ، ذهن قائل شده و صداي چكه چكه آبي را كه از سقف ترك خورده بر سطل خالي زير سقف ريخته مي شود را  ؛ به ساز و آواز آب تشبيه كرده و اين يعني ديدن زشتي ها با نگاهي زيبا كه تنها از عهده يك شاعر بر مي آيد :

 

ريخت در ذهن اتاق

چكه چكه ساز آب

سطل خالي زير سقف

پر شد از آواز آب (ص ۹)

 

در شعر ديگري به نام _ دوباره دستهاي ما _ شاعر با استفاده از آرايه حسن تعليل _ آوردن دليل شاعرانه در شعر _ ايستادگي درختان را به علت احترام گذاشتن و قدرداني  آنها از خداوند به خاطر آفرينش نعمت بزرگ آب ـ كه در اينجا به شعر تشبيه شده است ـ مي داند :

 

كسي كه شعر آب را

به خاك ياد داده است

به احترام او درخت

هميشه ايستاده است (ص۱۴)

 

البته جالب است كه بدانيد _ دكتر سيد علي موسوي گرمارودي _ پيش از اين در يكي از اشعار معروف خود به نام _ خط خون _ كه در رثاي امام حسين (ع) سروده شده است ، از تعبيري مشابه اين تعبير استفاده كرده است ، آنجا كه خطاب به سيدالشهدا مي گويد : درختان را دوست دارم / كه به احترام تو ايستاده اند ....

 

در شعري به نام _ پل _ نيز كه به خاطر استفاده شاعر از واژه پل ، به شعري شهري تبديل شده است ؛  با تصوير ملموسي روبه رو هستيم ؛ آنجا كه شاعر با عاطفه اي دوست داشتني براي پلي كه تمام روز هايش شبيه به هم است ، پلي كه چتر ندارد و زير باران ، خيس مي شود ، دلسوزي مي كند  :

 

پل گرچه فولاديست / از جنس آدم نيست / حس مي كنم اما / اندوه او كم نيست / رد مي شوم از او / هر روز چندين بار / من شاد و بازيگوش / او خسته از تكرار / من مي رسم خانه / پل در خيابان است / چتري ندارد او / در زير باران است (ص ۱۶)

 

در آخر اينكه  مهدی مرادی در اشعار اين كتاب خود ، با بازي كردن با روزهاي هفته ،اسامي جالبي را براي شعرهاي خود انتخاب كرده است ؛از جمله : پنجشنبه باران و كلاغ سه شنبه .

 

كلاغ سه شنبه ، سال پيش در بخش شعر نوجوان انتخاب كتاب سال سلام بچه ها و پوپك ، برگزيده شد و به نظر من با تصوير سازي هنرمندانه _  عطيه مركزی _ يكي از بهترين مجموعه شعر هاي چاپ شده در عرصه شعر نوجوان ، در سالهاي اخير است.

 

 

كلاغ سه شنبه

سروده : مهدي مرادي

تصوير گر : عطيه مركزي

انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان

قيمت : ۱۱۰۰ تومان

 

چاپ شده در شماره ۲۲۱ ماهنامه سلام بچه ها _ مرداد ماه ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:47  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

كاشان ـ بهار ۸۷

 

* تولد سهراب سپهری ؛ وارث آب و خرد و روشني ... مبارک !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:31  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

یکی از ویژگی های شعر عمران صلاحی این است که مخاطب در اولین خوانش شعر او ، با اثر وي ارتباط برقرار مي كند . شعري را كه در ادامه مي خوانيد هم ،از همين ويژگي خاص برخوردار است . اين شعر را به اين خاطر روي وبم گذاشتم كه مطمئنم هستم ،خيلي از شما آن را نخوانده ايد . اين آخرين غزلي بود كه از زبان خود صلاحي عزیز ، در راه برگشت از يك نشست ادبي شنيدم ...

 

<< رنگ >>

 

توي سياره اي رها شده ام

 

از تمام  جهان  جدا  شده ام

 

 

مثل برگي شناورم در عطر

 

با گلي سرخ آشنا شده ام

 

 

دل من هي بهانه مي گيرد

 

باز هم مثل بچه ها شده ام

 

 

رنگ من مي پرد چو پروانه

 

نكند عاشق شما شده ام ؟ !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:42  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

گزارشي از مراسم رونمايي كتاب << گفت و گو با عمران صلاحي >>

 

غروب پنج شنبه ، ۱۱/۷/۱۳۸۷ مراسم رونمايي از كتاب گفتگو با <<عمران صلاحي >> _  از مجموعه كتاب هاي تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران به دبيري <<محمد هاشم اكبرياني>> كه توسط نشر ثالث منتشر مي شود _ در فروشگاه نشر ثالث برگزار شد . علي دهباشي _ نويسنده و  محقق بزرگ معاصر _ اجراي اين برنامه را برعهده داشت كه از دوستان هنرمند عمران صلاحي دعوت مي كرد تا یکی یکی پشت جايگاه قرار بگيرند و هرچه دل تنگش مي خواهد ؛ درباره صلاحي و آثارش بگويند ! محمد هاشم اكبرياني ، منوچهر احترامي ،‌ سيف الله گلكار ، هوشنگ مرادي كرماني ، كامبيز درم بخش ، سيمين بهبهاني و ياشار صلاحي از جمله هنرمنداني بودند كه در اين برنامه درباره صلاحي و آثار ماندگارش سخنراني كردند .

 

محمد هاشم اكبرياني _ دبير  مجموعه كتاب هاي تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران _در بخشي از سخراني خود گفت : << در اين كتاب به زندگي عمران صلاحي از دوره كودكي تا دوره حرفه اي ، توجه دقيقي شده است ؛ البته قرار بود كه ايشان به سوالات من درباره زندگي و فعاليت هنري شان در بيست سال اخير و حضور فعالشان در نشريات به خصوص <<موسسه گل آقا>> نيز توضيحاتي بدهند ولي متاسفانه اجل فرصت نداد كه اميدوارم چاپ اين قسمت هم در مجموعه ديگري به مدد فرزندشان ، ياشار صلاحي ميسر شود . >>

 

در ادامه برنامه ، منوچهر احترامي _ پير طنز ادبيات فارسي _ اشاره اي به شرقي بودن و ايراني بودن اشعار و طنز هاي صلاحي نمود و گفت : << بر خلاف بسياري از آثار معاصر ، هيچ كدام از آثار صلاحي كپي و تقليد از آثار غربي نبود و صلاحي همانطور كه در برخورد با ديگران خودش بود در آثارش هم فقط و فقط خودش بود ... >>وي در ادامه گفت :<< چند روز پيش به مناسبت سالگرد درگذشت صلاحي دوباره سراغ مجموعه شعر هاي زيبا و به خصوص  گزينه اشعار طنز آميز او رفتم و باز هم مانند هميشه از خواندن آثارش لذت بردم . به نظرم يكي از بارزترين خصوصيت اشعار صلاحي اين است كه مخاطب نه تنها از چندبار خواني آن دلزده نمي شود بلكه هر بار هم كه اثري از او را مطالعه مي كند ؛ به نكته اي عميق و حسن تازه تري درباره اثرش دست پيدا مي كند . >>

 

سيف الله گلكار _ مترجم _ نيز درباره ماندگاري آثار صلاحي صحبت كرد و گفت : << مطمئن باشيد آثار صلاحي براي هميشه ماندگار مي مانند و همانطور كه ما هنوز هم از خواندن اشعار حافظ  در اين دوره لذت مي بريم ، آيندگان هم از خواندن آثار صلاحي در هر دوره اي كه باشند لذت خواهند برد . >>

 

هوشنگ مرادي كرماني _ نويسنده نام آشناي كشور _ هم تنها به ذكر خاطره اي كه از عمران صلاحي داشت بسنده كرد و گفت : << من و عمران خيلي با هم  جفت و جور بوديم و هرگاه كه يكديگر را مي ديديم ؛ كلي حرف داشتيم براي گفتن و نظر دادن درباره آثار يكديگر ... يكبار به عمران گفتم : مي خواهم چيزي درباره آثارت بگويم كه مي ترسم ناراحت بشوي ... عمران لبخند زد و  گفت : نه ! بگو ! ناراحت نمي شوم ! گفتم : اشعارت حرف ندارد ولي طنزهايت گاهي تاريخ انقضا دار مي شود در حالي كه تو توانايي اين كه مانند << ايرج پزشكزاد >> رمان طنز ماندگاري چون << دايي جان ناپلئون >> را بنويسي ، داري ! كه عمران هم با روي گشاده از اين پيشنهاد من استقبال كرد . >>

 

كامبيز درم بخش _ كاريكاتوريست _ نيز درباره قدرت عمران صلاحي در طراحي و كشيدن كاريكاتور صحبت كرد و گفت : << وقتي ياشار كاريكاتورهاي پدرش را به من نشان داد ؛ تعجب كردم كه چرا تا به حال اين كاريكاتور هاي فوق العاده در جايي منتشر نشده اند ولي حالا از او مي خواهم كه حتما" براي چاپ طرح ها و كاريكاتور هاي پدرش اقدام كند تا اين وجه از عمران صلاحي نيز براي دوستدارانش روشن شود . >>

 

همچنين سيمين بهبهاني _ شاعر و غزلسراي بزرگ  معاصر  _ كه بسيار  مفصل تر از هنرمندان قبلي ، درباره اشعار و طنز هاي عمران صلاحي صحبت كرد ؛ در بخشي از سخراني خود گفت :‌ << در اولين بزرگداشتي كه پس از درگذشت عمران ، در فرهنگسراي ارسباران برگزار شد ؛ جز گريستن حرف ديگري براي گفتن نداشتم اما حالا مي خواهم بگويم كه عمران صلاحي از چند وجه مختلف قابل بررسي است . او نقطه عطف ادبيات معاصر ايران است و هم در شعر كلاسيك و هم در شعر نو از همقطاران خود كمتر كه ندارد هيچ بلكه شايد از بسياري از آن ها يك سر و گردن هم بالا تر باشد ... وي در ادامه به طنز هاي صلاحي هم اشاره اي كرد و گفت : << اتفاقا" برخلاف عقيده خيلي از دوستان به نظر من يكي از ويژگي مثبت طنز هاي صلاحي به روز بودن و خبري بودن خيلي از  آنهاست چون علاوه بر اينكه بامزه گي شان مخاطب را به خنده مي اندازد باعث اطلاع مخاطب از ناآرامي هاي سياسي و اجتماعي روزگار خودش هم مي شود ... زماني كه مجله <<دنياي سخن>> به دستم مي رسيد ؛ اولين مطلبي را كه مطالعه مي كردم  ؛ طنز هاي <<ع.شكرچيان>> بود و گاهي طعم آثارش آنقدر به مذاقم مي چسبيد كه حتي شب وقتي به رختخواب مي رفتم هم بي اختيار به ياد متلك هاي بامزه اش  مي افتم و بلند بلند مي خنديدم ؛ طوري كه همسرم گمان مي كرد ديوانه شده ام ! >>‌بهبهاني همچنين درباره بعد انساني و اخلاقي صلاحي  گفت : << صلاحي از نظر انسانيت هم هنرمندي تكرار نشدني است. او از روحي بزرگ ، مهربان و متواضع برخوردار بود و مردم صميمانانه او را دوست داشتند و در محافل ادبي برايش عاشقانه كف مي زدند چون هميشه مردم را شاد مي خواست . >> 

 

ياشار صلاحي _ كاريكاتوريست و فرزند عمران صلاحي _ آخرين سخنران برنامه بود كه از حضور مهمانان برنامه و  مولف كتاب گفت و گو با پدرش تشكر كرد و گفت : << اميدوارم بيست سال آخر زندگي و فعاليت هنري پدرم كه از نظر من مهم ترين دوره زندگي اش هم بود ؛ به زودي توسط دوستان هنرمند تاليف و منتشر شود تا در دسترس علاقه مندان به پدرم و آثارش قرار بگيرد . >>

 

در بخشی از برنامه نیر ، مهناز عادلي ـ نويسنده ستون تپق در روزنامه اعتماد ملي ـ نامه بيژن اسدي پور ـ طنزپرداز بزرگ معاصر ـ را به مناسبت ساگرد عمران صلاحي قرائت كرد كه اسدي پور در آن اشاره اي كوتاه به دوران دوستي خودش با صلاحي و پرويز شاپور و همچنين فعاليت هاي هنري مشتركشان داشت.

 

سيد علي صالحي ، محمود معتقدي ، اسدالله امرايي ، رسول يونان ، پوريا عالمي ، عباس تربن ، نسيم عرب اميري و ... از ديگر هنرمنداني بودند كه در اين مراسم حضور داشتند. در آخرين قسمت برنامه هم جلدي از كتاب گفت و گو با عمران صلاحي توسط سيمين بهبهاني به خانواده او تقديم شد . در آخر ، لازم به ذكر است كه بگويم  كتاب گفت و گو با عمران صلاحي توسط <<كيوان باژن>> جمع آوري و تاليف شده است .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:39  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

شنيدم گفت << عمران صلاحي >>  :

 

نريزد اشك از  چشمت ، الهي !

 

 

چرا غمگيني و دل مرده هستي ؛

 

به قول دكترا ، افسرده  هستي ؟ !

 

 

نمي خندي چرا مانند هر روز ؟

 

برايت مي خرم من ، بازي ِ دوز !

 

 

بيا بازي كنيم و شاد باشيم

 

بيا مهمان ابر و باد باشيم

 

 

كنار ماه و خورشيد و ستاره

 

بخر از آسمان ، دلهاي پاره !

 

 

بيا با << يك لب و با چند خنده >>

 

بشين در محضر اشعار بنده :

 

 

<< خري گفتا كه من هستم چرنده

 

 و گرگي گفت من هستم درنده ...

 

 

ميان مزرعه گاوي روان شد

 

 زمين در زير پايش ناتوان شد ...

 

 

شنيدم گفت روباهي به شيري

 

 مواظب باش ! دمبم را نگيري ..>> *

 

 

حكايت مي كنم از اسب و ازخر 

 

به قول تو : << عَ عَر عَر عَر ، عَ عَر عَر ! >>*

 

 

گهي  گويم ز ِ برگ و ميوه و گل

 

گهي از نغمه ي زيباي بلبل

 

 

زبان جملگي شان بسته باشد

 

از اوضاع زمانه خسته باشد

 

 

براي اينكه دنيامون كثيفه ؛

 

بيا  تا من بگويم يك لطيفه  :

 

 

تمام نشريات ِ آنچناني

 

به مسئوليت ِ مستر فلاني ؛

 

 

نوشتن كه صلاحي فوت كرده

 

تمام توپ ها را اوت كرده !

 

 

ولي من زنده و پاينده هستم

 

طرفدار صداي خنده هستم

 

 

خدايا ! آسمان را قلقلك ده !

 

آهاي فاضل ! به من آب ِخنك ده ...!

 

                                                 ...

 

پي نوشت :

 

 

* اشعار داخل گيومه ، از كتاب <<زبان بسته ها>> ي استاد صلاحي انتخاب شده است .

 

* برگرفته از شعر از زبان بسته هاي خودم ! چاپ شده در شماره ۳۲۱ بچه ها گل آقا .

 

* تصو ير گر : نازنين جمشيدي 

 

* امروز ، دومين سالگرد كوچ ِ استاد عمران صلاحي است . روح بزرگ و مهربانش شاد ...

 

چاپ شده در شماره ۳۳۴+۳۳۳  هفته نامه بچه ها گل آقا  ـ  پنج شنبه ۹/ ۹/ ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:41  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

توی کوچه قد کشیدم ، توی گرد ُ دودُ سوزن

با شب ُ دشنه گره خورد ، همه ی زندگی من

 

یغما گلرویی

 

 

خشته ام اژ هرچی جنشه ، اژ شورنگ و خون و شوژن

با چه چیژایی گره خورد ، روژای ژندگی من !

 

 

جون هرچی بامرامه ، رشیدم به شیم آخر

دشتامو بگیر تو دشتت ، کمکم بکن برادر !

 

 

_ یک مهندش مامانی !_ آرژوم بوده همیشه

نه کشی که بخت نحشش ، تو مبال نوشته می شه !

 

 

کاشکی یک آدم لوتی ، فکر آژادی من بود

فکر اژ قفش پریدن ، اژ قفش رها شدن بود !

 

 

توی جیبام پر جنشه ، پر جنشایی که تارن

پر جنشای گرونی که ، رقیبی هم ندارن !

 

 

روی شورتم همیشه ، جای ژخم شُرخ پنجه ش

پنجه ي گربه ي کوچه ، یه چیژی مثل شکنجه ش !  

 

 

شده ام جوجه ي گربه ، واقعا" توی عژابم

چی می شد بشکنه روژی ، شورت ژشت نقابم ؟ !

 

 

شبا توی کوچه هَشتَم ، مهمون یه جور ژیافت

همنشین گربه های اهل فتنه و خیانت !

 

 

منبع : سايت لوح

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:49  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

بشنويد اي بچه ها  يك داستان

 

( در حقيقت نقد حال ماست آن )

 

 

بود يك شاعر زماني پيش از اين

 

كه خوشش مي آمد از شلوار جين !

 

 

شعرهاي خوب و عالي مي سرود

 

طفلكي با جيب خالي مي سرود !

 

 

شعرهايش بند تنباني نبود

 

مثل اشعاري كه مي داني نبود !

 

 

شعرهايش بود بي ايراد و نقص

 

نام دوستش را كه مي دانيد ؟ شمس !

 

 

ـ قافيه در بيت بالا شد غلط

 

مثنوي مان يك غلط دارد فقط ! ـ

 

 

از علوم روز برخوردار بود

 

اهل گيتار و سه تار و تار بود !

 

 

هفت روز هفته را مشغول بود

 

دشمن ديو سياه و غول بود

 

 

آفرين ، بله ، درسته ، اين ُبوَد

 

اسم اين شاعر جلال الدين ُبوَد !

 

 

اهل ايران بود و عشق فارسي

 

البته مي گفت ديشب بيست و سي :

 

 

(آن يكي خر داشت و پالانش  نبود )

 

 چند كشور مولوي را در ربود !

 

 

اي چراغ خانه و فانوس ما

 

همچو افلاطون و جالينوس ما

 

 

هر كجا باشي براي ماستي

 

دوري از دوز و كلك ، چون راستي !

 

 

( در نيابد حال پخته هيچ خام

 

پس سخن كوتاه بايد والسلام )

 

 

* پي نوشت : اشعار داخل گيومه ، با اجازه از جناب مولوي ، از آثار خودشان نقل شده .

 

* تصو یر گر : نازنين جمشيدي 

 

* این پست را به مناسبت ۸ مهر ، روز بزرگداشت مولوی ، روي وبم گذاشتم. روزش مبارك! 

 

چاپ شده در شماره نهم دو هفته نامه گل آقا ـ  پنج شنبه ۱۴/۶/۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:36  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

شما را نمي دانم اما خودم براي خريد كتابي كه نويسنده اش را نمي شناسم ؛ سه نكته را مد نظر مي گيرم : جذابيت نام كتاب ، جذابيت تصوير روي جلد كتاب و سومين نكته هم ناشر كتاب است .چون معتقدم نويسنده اي كه در انتخاب اسم ، تصويرگر و ناشر اثر خود موفق بوده است ؛ از لحاظ محتوايي هم مخاطب خودش را راضي نگه مي دارد .

 

مطمئن هستم كه نام تازه و نمكين مجموعه شعر طنز <<ايستگاه لاغري>> و تصوير شلوغ پلوغ و بامزه روي جلد كتاب و همچنين ناشر آن ، يعني نشر شهر ـ كه از چاپ كتاب هاي طنز هم استقبال خوبي مي كند ـ باعث مي شود كه خريد كتاب تازه عباس تربن را از دست ندهيد ؛ به خصوص اگر مانند من ، پيش از اين هم ، شعرهاي او را خوانده باشيد و تفاوت سطح كيفي كارهايش را با بسياري از شعرهاي ساده و كليشه اي درك كرده باشيد.

 

بيشتر شعرهاي طنز ايستگاه لاغري ، حال و هواي شهري دارند كه شاعر سعي كرده در اين شعرها ، مسائل و مشكلات زندگي شهري ، از جمله آلودگي هوا ، آلودگي محيط زيست ، شلوغي ايستگاه اتوبوس و... را با زبان شيرين طنز به تصوير بكشد .

 

علاوه بر مشكلات شهري ، براي تربن شغل دندان پزشكي و بيماران دندان درد گرفته ! هم سوژه خوبي براي سرودن شعر طنز بوده است ؛ تا آنجا كه باعث شده ، شاعر ، شش شعر از اين كتاب را به اشعار طنز رندانه و دندانپزشكانه ! اختصاص بدهد و اسمش را هم بگذارد : شعرهايي براي دندانپزشك ناشنوا!

 

شده دندان من ، سوراخ سوراخ

بنا كرده ست كرمي روي آن كاخ

بيا دكتر كلنگت را بياور

خرابش كن ، خرابش كن ، خرا...آخ!

 

يكي از محاسن بزرگ اشعار طنز ايستگاه لاغري ، انتخاب قافيه هايي هوشمندانه است ؛ قافيه هايي كه پيش از اين يا اصلا" به گوشمان نخورده و يا كمتر تكراري هستند . به نمونه هاي زير توجه كنيد:

 

* همه هستيم به خط

در صفي سي متري

كله مان داغ شده

مثل آب كتري 

 

( قافيه ها : متري و كتري)

 

* برج هاي زيبا

با نماي مرمر

شيشه هاي رفلكس

آيفون و بالا بر

 

( قافيه ها :  مرمر و بالا بر )

 

البته ناگفته نماند كه شاعر ، در برخي از  شعرهاي اين مجموعه ، براي انتخاب قافيه هاي قدرتمند ، دقت و حوصله كافي به خرج نداده است و در برخي از شعرها حس مي شود كه قافيه ها تنها براي پر كردن جاي خالي وزن خود آمده اند و به دل نمي نشينند :

 

برج هايم مكعب _ / مستطيلي است دراز / صاف رفته بالا / قر نداده با ناز

 

يا مثلا" در بيت دوم شعر _ خانه تكاني _ بدون رعايت اين نكته كه هرگاه كلمه اي به حرف (ي) ختم شود ، چسباندن حرف (اي) به انتهاي آن ، خوانش آن كلمه را دشوار مي كند ، مي گويد : روسري اي بسته بر روي سرش / آمده بيرون كمي موي سرش

 

شاعر شعر هاي كتاب ايستگاه لاغري ،  دست به خلاقيت شيريني زده است . اين را بعد از خواندن شعر ـ زیر دوش ترس ـ كه در يك قالب ابداعي _ چيزي شبيه به يك چهار پاره منقلب شده! _ سروده شده است ؛ كاملا" متوجه خواهيد شد ؛ به خصوص وقتي با سطرهايي تصويري ِ قدرتمندي ، همانند سطرهاي زير مواجه مي شويد :

 

اين كف شبيه يك فيل است

آن كف شبيه درياچه

درياچه اي پر از قو ها

 

آنقدر شاد مي خوانم

تا از صداي زيبايم

كف مي كنند شامپوها ...

 

يك بار ديگر به بند دوم شعر بالا را مرور كنيد . شاعر دليل كف كردن شامپوها را ، صداي خوش كسي كه داخل حمام است دانسته ! و اين همان آوردن يك  دليل شاعرانه در شعر است كه در ادبيات فارسي از آن به عنوان آرايه (حسن تعليل) ياد مي شود.

 

وقتي كتاب ايستگاه لاغري را تمام كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه عباس تربن ، در سرودن شعرهايي كه قالب نيمايي دارند ، موفق به كشف فضاها و تصاوير شاعرانه تازه و بكر تري بوده است . حالا اين موفقيت مي تواند به دليل رهايي از بند وزن و رديف و قافيه و يا اينكه علاقه شخصي شاعر به اين قالب باشد كه گويي اين نظر به حقيقت نزديكتر است . براي تشخيص درستي يا نادرستي اين ادعا ، در ادامه شعر _ بر لب جوي _ و به خصوص سطرهاي قدرتمند پاياني آن را ، كه مخاطب را ياد حال و هواي شعرهاي سهراب سپهري هم مي اندازد ، با دقت بخوانيد :

 

ظهر تابستان است / مي نشينم لب جوي / چشم مي چرخانم / هيچ كس پيدا نيست / به خودم مي گويم : / دوستان را وللش ! / چشم ها را وا كن / چيز زيبايي ، محض ديدن / در جهان پيدا كن / هي نگو كوش ؟ / ببين !/ چيزي زيبايي اگر هم كه نبود ، / بنشين بر لب جوي و / گذر موش ببين !

 

چاپ شده در شماره ۴۸۱ هفته نامه دوچرخه( ضمیمه روزنامه همشهری )۴/۷/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:28  توسط خواجه فاضل  |