
تو كه هرچي توپ داري ، قلقليه !
مي دوني كتاب چيه ؟ چه شكليه ؟
كتابا كاغذاي درد ِ دلن
زير سبزي كه مي رن ، پر از گِلن !
ادامه مطلب

تو كه هرچي توپ داري ، قلقليه !
مي دوني كتاب چيه ؟ چه شكليه ؟
كتابا كاغذاي درد ِ دلن
زير سبزي كه مي رن ، پر از گِلن !

خاله سوسكه روسري كوتاهش را صاف و صوف كرد و بعد رفت و رفت و رفت تا رسيد به قصابي . قصاب كه از هولش نزديك بود دستش را ببرد ، به خاله سوسكه گفت : خاله قزي ! كفش قرمزي ! زن من مي شي ؟ خاله سوسكه گفت : چرا كه نشم ،خوبم مي شم ، به شرطي كه حق طلاق با من باشه ، قصابي ات را هم بايد مهر من بكني . قصاب گفت : به روي چشم ، هرچي شما بگيد . يك هفته گذشت و خاله سوسكه و قصاب از هم طلاق گرفتند .

شايد اگر نگفته بودي
به آن در نزديك نميشدم
كليد را نميچرخاندم
چشمانداز را نميگشودم
نهي تو
همه امر بود
در كشور ما رسم است كه پس از مرگ هر كسي بگويند: خدابيامرز خيلي آدم خوبي بود ! اما باور كنيد عمران صلاحي قبل از مرگش هم آدم خوبي بود ،خيلي! نميدانم تا به حال تعداد كتابها و شعرهايي كه شاعران بزرگ معاصر به او تقديم كردهاند به چه رقمي رسيده است ، ولي اين را خوب ميدانم كه تا شعر هست ، طنز هست و ادبيات هست ، صلاحي هم هست. اصلا" به قول خودش : << تو اگر/ بستهاي بار سفر/ تو اگر نيستي ديگر/ پس چرا از همه جا/ من صداي تپش قلب تو را ميشنوم؟! >>
شعر عمران واقعا" دوست داشتني است و مصداق آن ضربالمثل كه ميگويد: هر آنچه از دل بر آيد ، لاجرم بر دل نشيند . عمران در شعرش چيستان نميسازد ، از بازيهاي ظاهري و زباني صرف دوري ميكند و براي همين مخاطب شعر او هيچ گاه در دريافت مفهوم شعرش دچار ابهام نميشود . او سهل و ساده سخن ميگويد ؛ سهل اما ممتنع: << آن كه دندان دارد / نان ندارد / و آن كه نان دارد / دندان ندارد / بيهوده دلبري ميكنند / سيب سرخ و گلابي / در ظرف بلور >>
<< مفتون اميني >> ـ شاعر ـ درباره شعر عمران صلاحي چنين ميگويد: << شعر عمران همگي سخن اين زمانه است و مناسب اين مكان و پسند اين مردمان . او هرچه گفته از دل گفته و از خود گفته و اگر از حيث سبك و نحله ادبي يا فكري بر جايي قائم نمانده، نهتنها عيب او نيست بلكه از نظر من حسن او نيز به شمار ميآيد و اصولا" اين يكي از خصايص شاعران دو زبانه است. عمران ،شاعر آذريسراي خوبي هم هست ... >>
حيرتآور است كه شعرهاي تلخ صلاحي همان قدر مخاطب را به گريه مياندازد كه اشعار طنزش به ريسه رفتن مخاطب منجر ميشود . شعرهاي تلخ او برگرفته از وجود شاعرانه و غمگنانه خود اوست ؛ وجودي كه حتي در شعرهاي طنزش هم به خوبي نمايان است . به نظر من عمران در طنزترين شعرهايش هم غمگين بود . مثل شعر <<همه>> كه با مرورش ، هر بار بغضي كوچك گلويم را ميگيرد : <<همه كمبود محبت دارند/ همه حتي آن شن ، آن كشتي ، آن دريا/ شن در انديشه پاهاييست/ كه موافق باشند/ در جهتهاي مخالف با هم/ بادبان/ در دل پاره خود حسرت قايق دارد/ قايق سرگردان/ حسرت باد موافق دارد/ موج دريا با خود ميگويد: / گر نباشد كشتي/ چه كسي ميفهمد/ من تلاطم دارم/ همه كمبود محبت دارند/ همه حتي اين شعر/ كه دلش ميخواهد مستمعان كف بزنند/ و اگر امكان داشت/ دنبك و دف بزنند/ من دلم ميخواهد راه خودم را بروم/ برخلاف جهت سمت و فلش/ اين ميان اما شعر .../ بي خيالش ، وللش ! >>
يكي ديگر از خوبيهاي شعرهاي صلاحي ، جملههاي صميمي و شاعرانه اوست . صلاحي آنقدر در اين زمينه موفق عمل كرده كه بيشتر شعرهاي او تكيه كلام و ورد زبان مخاطب هايش شده است : همه كمبود محبت دارند ، مرا به نام كوچكم صدا بزن ، گريه در آب چه لذت بخش است ، بادبادك رفت بالا ؛ قرقره از غصه لاغر شد ، خدا چه حوصلهاي داشت روز خلقت تو و... مشتي از خروارها شعر اوست كه به خاطر سادگي ، صميمت و شاعرانگياش در ذهن مخاطب جا خوش كرده و ماندگار شده است .
شايد براي شما كه از دوستداران شعر عمران صلاحي هستيد ، جالب باشد كه بدانيد واژههاي ايستگاه و قطار - كه شعر صلاحي را به فضايي شهري وارد كرده - در شعرهاي او بسيار تكرار شدهاند. دليلش هم اين بود كه پدر عمران در راه آهن كار ميكرد . صلاحي در قسمتي از شعر زيبايي كه در سوگ از دست دادن پدرش سروده ، ميگويد : <<اين بار قطار ماند و او رفت ...>>
صلاحي در عين حجب و حياي خاصي كه داشت ، به شدت اجتماعي بود و تقريبا" با تمام شاعران و اديبان بزرگ دوره خود صميميتي نزديك داشت . احمد شاملو ، نادر نادرپور ، شمس لنگرودي ، منوچهر آتشي ، حميد مصدق ، بيژن اسديپور ، سيمين بهبهاني ، احمدرضا احمدي ، پرويز شاپور ، حسين منزوي و ... از نزديكترين دوستان هنرمند او بودند. خودش ميگويد: كاظم سادات اشكوري در وصف دوستي من و منزوي سروده است : <<دستت چو نميرسد به عمران / درياب حسين منزوي را ! >>
طنازي رندانه و هنرمندانه عمران صلاحي زبانزد تمامي اهالي ادبيات فارسي است ، اما ما خواندن شعر ، نثر و داستانهاي طنز او را به شما واگذار ميكنيم و در ادامه تنها دو نمونه از يادداشتهاي صلاحي را از ميان گفتهها و خاطرات طنزآميزش در كتاب <<كمال تعجب>> برايتان نقل ميكنيم :
* يكي از شاعران معاصر به نشريهاي اعتراض كرده بود كه چرا شعر مرا به طور ناقص چاپ كردهايد؟ نشريه جواب داده بود: صدايش را درنياوريد ، چون يك نفر شعر شما را به همان صورت خوانده بود و از آن تعريف ميكرد !
*شمس لنگرودي و حافظ موسوي و شهاب مقربين نشر آهنگ ديگر را ميچرخاندند. روزي شخصي به دفتر انتشارات تلفن ميزند و اين مكالمه صورت ميگيرد :
_آقاي حافظ ؟ !
_بفرماييد ، من شمس هستم .
_من با آقاي حافظ كار داشتم .
_حافظ رفته پيش مولوي !
شخص تلفنكننده كه فكر ميكند او را سر كار گذاشتهاند ، تلفن را قطع ميكند. در حالي كه شمس لنگرودي درست گفته بود : حافظ موسوي رفته بود پيش دوستش عليشاه مولوي !
درباره عمران صلاحي و آثار ارزشمندش ميتوان به اندازه يك كتاب صحبت كرد. اصلا" به قول معروف : مرگ چنين خواجه ، نه كاري است خرد ! اما تا همين الان هم احتمالا" باعث كدورت خاطر خوانندگان محترم شدهايم . براي همين با آوردن بخشي از شعر شمس لنگرودي در سوگ عمران صلاحي ، حرفهايم را به پايان ميرسانم :
آخر برادرم ، عمران !
ارزش داشت زندگي
كه به خاطر آن بميري؟!
*
همه اندوهناكاند
بقاليها كه خريداري از كفشان رفته است
روزنامهها ، كهنهفروشيها ، شاعران
كه شغل دومشان تجارت رنج است ،
و قاتلان
كه مفت و مسلم
نمونه سربهراهي را از دست دادهاند
آخر چهوقت غمناك كردن اين مردم مهربان بود؟
*
نه ، عمران !
اين روزگار درخور آدمي نيست
درخور آدمي نيست
كه بگوييم
جاي تو خالي !
* عنوان یادداشت ، سطری از شعر عمران صلاحی است .
چاپ شده در شماره ۷۶۹ روزنامه اعتماد ملّي ـ ۳۰/۷/۱۳۸۷