تبليغاتX
خواجه فاضل طهرانی
 

  «چه مي‌كنند اين زن‌ها!» را در سايت لوح بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:27  توسط خواجه فاضل  | 

  

 

يك سلامٌ عليك و عرض ادب

خدمت سيد خدا، چه عجب!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:21  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

پرونده انتخاباتي سايت دست‌انداز

 

 

با آثاري از اكبر اكسير، مهدي استاد‌‌‌‌احمد، راشد انصاري، عباس تربن، خودم!، حسن صنوبري، مرمر الفت، عبدالله مقدمي، هاجر ده‌بزرگي، فرزام الفت، مريم شكراني، روح‌الله عسكري و نازنين جمشيدي(كاريكاتور اين پُِست هم دست‌پخت خوشمزه خودشه!).

 

 

با زبون‌خوش روي كلمه نارنجي دست‌انداز كليك كنين و همه كارها رو بخونين وگرنه...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:55  توسط خواجه فاضل  | 

 

خفه عزيزم!

 

 

فرياد زدم كه: زن اصولا" جاني است!  

 

در ظاهر اگرچه كاملا" ماماني است

 

پاسخ آمد: «خفه عزيزم!» ديدم،

 

پشت سر بنده خانم ميلاني است!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:44  توسط خواجه فاضل  | 

 

                                                      

                                  شما خودتان اخراجي هستيد! را در سايت آي طنز بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:18  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

بعد از ظهر روز دوشنبه، چهارم خرداد انقلاب نارنجي(!) سايت آي طنز رونمايي شد. خب... همين ديگه! چي مي خواين بگم؟! خودتون چشم دارين كه خدا رو شكر! كليك كنين اينجا برين ببينين. ختم كلام اينكه: خانه ي تازه ي آي طنز مبارك بادا!

 

 

پاوبلاگي : 

 

 

* انقلاب نارنجي تعبير بامزه مهدي استاد احمد بود، من باب رعايت حق كپي رايت گفتم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 16:19  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

مانند ظروف خوشگل چيني نيست

يعني كه كتاب جنس تزئيني نيست

كوچك، گنده... فرق ندارد اصلا"

ديوانه! كتاب، عينهو بيني نيست!

 

 

 

رباعيات كتابي ام را در ۷ سنگ بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:39  توسط خواجه فاضل  | 

 

  چهارده برداشت از نشست نور، صدا، دروبين، خنده

درباره دايره زنگي!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:18  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

مقدمه: ماشاءالله هزار ماشاءالله کمكت کتاب های طنز منتشر شده در کشورمان انقدر زياد(!) است که مجبور شديم از ميان جنگل کتاب های طنز اين مرز و بوم تعدادی را گلچين و به شما معرفی کنيم تا شما طنزپردازان و طنزدوستان کمی تا قسمتی از سردرگمی و سرگردانی <<چی بخرم؟چی نخرم؟>> نجات پيدا کنيد و خدای نکرده دچار ياس فلسفی ـ نمايشگاهی! نشويد. در ضمن گلچين هايمان را با توجه به قالب های مختف آثار طنز تقسيم بندی کرديم تا مبادا گيجتان کرده باشيم! باشد که بدتان نيايد! يا کتاب!

 

فهرستی از کتاب های طنز سال های اخير را در سايت لوح ببينيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:11  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

در زندگی كتاب هايی است كه مثل خوره روح را در انزوا نمی خورد و نمی تراشد(!) بلكه برعكس... خواندنش روحت را جلا می دهد و انگار كه يك مشت قرص اكستازی ـ از نوع اسلامی اش البته! ـ خورده باشی، فكر می كنی بال در آوردی و داری بر فراز آسمان ها پرواز می كنی و بعد بلند بلند آواز می خوانی و از آن بالا به نامردی های دنيای پايين می خندی و اينطوری حسابی خودت را خالی می كنی! اين خنده اما تنها با نشاندن گل لبخند بر روی لب هايت متولد نمی شود بلكه گاهی با فحش های ـ ترجيحا" ركيك! ـ بايد به پستی ـ بلندی های دنيا و بی مرامی های آدم هايش خنديد! درست مثل راوی و نقش اول رمان "ناتور دشت"يعني"هولدن كالفيد...

 

يادداشتم بر کتاب ناتور دشت اثر "جی.دی.سلينجر" را در سايت آی طنز بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:27  توسط خواجه فاضل  | 

 

آري ... جماعت! بنده بيكارم

مادر! پدر! شرمنده! بيكارم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:14  توسط خواجه فاضل  | 

 

((جان فردوسي پور!))

اي آنكه قدت دراز تر شد از پل

در كل جهانيان شدي مستر گل

يك خورده بخند؛ جان فردوسي پور!

كردي تو تمام عاشقانت را خل!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:37  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

اي نامه ! كه مي روي به سويش

از جانب من نبوس رويش !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:5  توسط خواجه فاضل  | 

 

نوزاد نوپايي به نام شعر طنز نوجوان

حتماً شما هم آن حديث مشهور را شنيده‌ايد كه : «وقتي اهداف بزرگتر مي‌شوند ، تعداد ياري‌دهندگان كمتر مي شود.»حالا اين سخن درباره ‌ي شعر طنز نوجوان مصداق پيدا كرده است ! سرودن شعر طنز به خودي خود كار دشواري است و وقتي حرف از «شعر طنز نوجوان» مي‌شود ؛ اين دشواري بيش از پيش مي‌شود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:41  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

( ماركوپلو )

خورديم خورشت قيمه و ماست و پلو

رفتيم و شديم توي صد شهر ولو : 

شيراز و قم و مشهد و گيلان و سراب  

نوروز شديم عينهو ماركوپلو !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:0  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

 

از اون جايي كه مشكلا زياده

 

سبزه گره زدن جواب نداده !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:59  توسط خواجه فاضل  | 

 



وقتشه كه چشم حسود كور بشه


بساط رقص و مطربي جور بشه

 

* كاريكاتوريست : مسعود ضيايي زردخشويي

                                            

شعر طنز نوروزي ام را در عیدانه سايت گل آقا بخوانيد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 15:14  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

 

آتيش ! آتيش ! شلوارك رضا سوخت

 

شلواراي حميد و مرتضي سوخت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 16:47  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

( آرزوی ماشینی ! )

 

ای كاش كه توی سفره ها نان باشد

در جسم من و تو و شما ، جان باشد

ای كاش كه توی جاده ‌های دنیا
تنها پیكان مدل جوانان باشد !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 15:1  توسط خواجه فاضل  | 

 

( چك چك چك ! )

 

 

ديشب همه ي شماره ها (!) را چك كرد

 

نام همه ي ستاره ها (!) را چك كرد

 

گفتم كه : پدر ! مگر شما بيكاري ؟

 

وضع همه ي چه كاره ها (!) را چك كرد ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:26  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

اي رفيق خوب ! اي خرگوش زشت !

پشت بام ما شده مثل بهشت !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 14:57  توسط خواجه فاضل  | 

 

به نام آنكه آدم آفريده

كمي شادي ، كمي غم آفريده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 22:28  توسط خواجه فاضل  | 

 

پيش شما از تنهايي حرف زدن مثل زيره به كرمان بردن است ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 14:42  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

یادداشت من درباره منوچهر احترامی در خبرگزاری ايسنا

 

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) وي كه از شاگردان نزديك منوچهر احترامي است ، در اين پيام تاكيد كرده است : استاد منوچهر احترامي ؛ آبرو و احترام طنز در حيطه كودك و نوجوان و بزرگسال بود . خبر هجرت او براي همه هنرمندان به ويژه شاگردانش ؛ بار ديگر داغ فقدان جبران ناپذير كيومرث صابري فومني (گل آقا) و استاد عمران صلاحي را تازه كرد ... به راستي كه اكنون طنز مطبوعاتي با نبود اين سه پدر بزرگوارش ؛ يتيم شد و جاي خالي آثار گرانقدر آن ها هميشه در ستون‌هاي طنز مطبوعات محسوس خواهد بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:6  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

پروانه ! بلبل ! گربه سگ ! طاووس ! قو !‌ آهو !

گوساله ! بز ! بوزینه !‌ عنتر ! دوستت دارم  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:25  توسط خواجه فاضل  | 

 

حال مي ده فيلمسازي به عشق گيشه 

 كي گفته كه نمي تونم ، نمي شه ؟ !

 با چن تا بازيگر خيلي خوش تيپ

 

فروش دارن فيلماي من هميشه !

 

فيلماي آي لاو يو و عاشقانه

 

كه داخلش يه عاشق ِ سريشه !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:45  توسط خواجه فاضل  | 

 

يادداشتي به بهانه برگزاري سي امين جلسه شب شعر طنز شكرخند

 

عدد «سي» تنها يادآور رشد و بالندگي انقلاب اسلامي نيست ؛ عدد سي مي تواند نشان از بلوغ و تكامل خيلي چيزها داشته باشد ؛ حتي مي تواند نشان دهنده شكوفايي يك شب شعر طنز باشد ؛ درست مثل شب شعر طنز «شكرخند» كه چند وقت پيش سي امين محفل آن در فرهنگسراي ارسباران (هنر) برگزار شد و مرا تشويق كرد تا يادداشتي درباره علمكرد آن در اين مدت بنويسم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:1  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

شده با زور و فشار بايد بياي كانديدا شي

 

شده با هوار هوار بايد بياي كانديدا شي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:46  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

آ خدا ! بزرگترا بچه ها رو گول مي زنن ! 

به چپ و راست پاهامون همش آمپول مي زنن !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:50  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

هاپ هاپوي قصه ي ما ، به غيرتش بر مي خوره

وقتي كه غيرتي مي شه ، با اشتها خر مي خوره  !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 15:51  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

اين كتاب شامل ۷ داستان كوتاه طنز است كه كاراكترهاي اصلي آن مثل بيش تر كتاب هاي كودك و نوجوان ديگر حيوانات هستند ؛ البته به نظر من ، حيوانات داستان هاي طنز حسن زاده كمي تا قسمتي از حيوانات واقعي هم براي بچه ها دوست داشتني تر هستند ؛‌ چون هر كدام از آن ها از پوست اصلي خود بيرون آمده اند و نمادي انساني پيدا كرده اند . مثل شير ِ داستان «ماست مالي» كه از خشونت و سلطه گري بيزار شده و به دنبال راهي براي مهربان شدن و خوب بودن است تا آن جا كه حتي اسم خود را در يك اقدام ضربتي _ به وسيله ماست ! _ تغيير مي دهد يعني نقطه هاي روي سينش را پاك مي كند و نامش تبديل مي شود به سير ! و بعد هم براي قرار گرفتن در سفره مبارك هفت سين عيد داوطلب مي شود !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:37  توسط خواجه فاضل  | 

 

به مناسبت تولد یک سالگی صفحات طنز ماهنامه گزارش ( گزارش از اون جهت )

مقدمه : گزارش از ديدگاه بسياري از آدم هاي كره زمين ، مقوله منفي و دردسر سازي است ؛ به خصوص اگر از اون جهت هم باشد ! اصولا" خارجي ها به آدم هايي كه اهل گزارش از اون جهت دادن هستند ؛ راپورتر يعني گزارش دهنده مي گويند . در برخي از سرزمين هايي كه نشد نامشان را فاش كنيم هم ، به اينجور آدمها ، اطلاعات دهنده يا اطلاعاتي مي گويند ! همچنين در اصطلاح بي ادبي ، چنين آدمهايي ، خبرچين ناميده مي شوند ! اما در هر صورت اين دسته از آدمها جاي خوشي در ذهن و قلب عوام ندارند و عوام تا آنجا كه مي توانند از آنها دوري مي كنند تا يك وقت خدايي نكرده ، زبانشان لال ! در تور فضول سنجيشان نيفتند !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:18  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

<<فقط قورمه سبزي !>> بابا مي گفت . <<نخيرم ! فقط قيمه !>> مامان مي گفت ... بابا و مامان هرسال سر اينكه نذري شب تاسوعا قورمه سبزي باشد يا قيمه با هم دعوا مي كردند . بابا معتقد بود : <<قورمه سبزي يك غذاي سنتي ايراني است و كمتر خانواده اي پيدا مي شود كه براي خوردن آن سر و دست نشكند !>> مامان هم به خاطر اين اعتقاد بابا در حالي كه با مشت ، روي سينه اش مي كوبيد ، مي گفت : <<اميدوارم هركي كه چشم نداره ببينه ، نذري شب تاسوعاي امسال قيمه باشه ... دلم نمياد نفرين كنم !>> من اما هميشه مي گفتم : <<باباجان ! مامان جان ! مهم اين است كه شما مي خواهيد به عشق امام حسين (ع) ، نذري بدهيد . حالا قيمه و قورمه اش ، فرقي نمي كند كه ...>> و بابا و مامان هم يك صدا به من مي گفتند : <<بچه جان ! تو دخالت نكن ! چون عقلت به اين چيزا نمي رسه !>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:12  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

همزمان با فرا رسيدن ماه محرم الحرام ، آخرين مداحي هاي <<حاج عبدالقُلي هِلال زاده>> با عنوان <<ما سوسك ِ زير پاتيم ؛ به خدا !>> در قالب CD و DVD منتشر شد . وي در گفت و گويي كه با خبرگزاري <<ديوونه ي ِ زنجيري ِ حسينم !>> داشته ، در اين باره گفته است : ((نهايت سعي خود را كرده ام تا در آخرين مدايحي كه در ستايش اهل بيت (ع) علي الخصوص امام حسين (ع) و ياران وفادارشان خوانده ام با ريتم آهنگ هاي مُد ِ روز پيش بروم ؛ مثل مديحه اي كه با توجّه به رتيم ترانه <<تقدير>> برادر <<شادمهر عقيلي>> اجرا كرده ام !))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:26  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

اين كتاب راجع به هنر عكاسي نيست ! اين كتاب اصلا" به عكاسي كاري ندارد ، اين همه اسم بي ربط توي دنيا هست آن وقت شما گير داده ايد به اسم اين كتاب ؟ دوقطعه عكس ۶X۴ در واقع دو كتاب در يك كتاب است . يعني شما پول دو تا كتاب را مي دهيد يك كتاب مي خريد !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:36  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

یادداشتی به بهانه جوانمرگ شدن دوره جدید هفته نامه گل آقا !

 

بر فرض محال ! تصوّر كنید در سرزمینی زندگی می كنید كه طنز پردازی در آن جرم محسوب می شود ؛ مسلّما‌" در چنین سرزمینی طنزپرداز هم حكم یك مجرم را دارد و خب حتما" خودتان شیر فهم هستید كه به یك مجرم زندانی خیلی آزادی بیان و زبان و دهان و دندان و امثالهم ! ! ! نمی دهند ... طبیعتا"در این سرزمین قلم و كاغذ و نشریه _ دو هفته نامه یا هفته نامه اش خیلی فرق نمی كند ! _ نیز چندان تفاوتی با آلاتِ قتاله ندارند ! و بالاخره اینكه بدون شك موسسه فرهنگی هنری كه مصوّب انتشار و توزیع این جرایم است یا به عنوان محل وقوع جرم پلمب می شود و یا دورش یك نوار زرد می كشند كه رویش نوشته شده است : «ورود به محل وقوع جرم ممنوع !» به قول عمران صلاحی حالا حكایت ماست و هفته نامه گل آقا و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:28  توسط خواجه فاضل  | 

 

اونايي كه از صادق هدايت فقط سيگار كشيدنشو ياد گرفتن !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:3  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

انتشار مجموعه شعر طنز (( خُلواره )) يكي از همين اتّفاق هاي خوب است كه توسط حسن شعباني متخلّص به باني رقم خورده است ؛ البته شعباني روي جلد كتابش ، قبل از نوشتن نام و نام خانوادگي خود  ، از حاجي بودنش هم به مخاطبين خود خبر داده است ! و به نظرم همين نكته هم نمكي به بامزه گي هاي كتاب اضافه كرده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:50  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

عمران صلاحي را همه مي شناسيم . نازنيني كه سالها با قلم تواناي خود تبسّم و تفكّر را به مخاطبينش هديه داد . صلاحي در خرداد ماه سال ۸۴ به پيشنهاد حميد دهقان _نويسنده_ و اردشير رستمي _طراح _ و با حمايت هاي ايرج جمشيدي _ روزنامه نگار _ ستوني با نام (( خاطرات كمال تعجّب )) را در روزنامه آسيا پايه ريزي كرد و تا آخر دي ماه همان سال كه آخرين شماره اين روزنامه منتشر شد ؛ خاطرات طنز آميزش را با نام مستعار كمال تعجّب در اين ستون به چاپ رساند . اين خاطرات ، سال پيش ، توسط فرزند عمران ، ياشار صلاحي جمع آوري شد كه با نام (( كمال تعجّب !!! )) در قطع جيبي به چاپ رسيد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:32  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

آنقدر معشوقه ام را پیچاندم كه هرز رفت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 10:39  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

عبید زاکانی از اوّل تا آخر عمر خود با مردم شوخی داشت. یکی از شوخی‌هایش هم این بود که دقیقاً همان روزی متولّد شد که مورخان از آن بی‌خبرند و احتمالا" نوه ، نتیجه ، نبیره و ندیده‌های عبید هنوز هم نمی‌دانند باید در چه روزی برای جد بزرگوارشان ، جشن تولّد بگیرند ! در مورد درگذشتش هم ماجرا از همین قرار است ؛ البته طبق تحقیقات عبید شناسی که تا به حال انجام شده ، بسیاری از مورخان ادبی آورده‌اند که : «عبید زاکانی اوایل قرن هشتم هجری در قزوین به دنیا آمده و با حافظ  معاصر بوده است. همچنین تاریخ درگذشت وی را بین سال‌های ۷۶۱ تا ۷۶۹ نقل كرده اند.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:51  توسط خواجه فاضل  | 

 

( آنتن ! )

 

آقاي دبير ! دورتان مي گردم

هرچند خودم صاحب كلّي دردم

هركس كه تقلّب بكند ، لوش دهم

من دشمن ِ هر چي آدم نامردم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:18  توسط خواجه فاضل  | 

 

مراسم تقدير از بهترين شاعران و دبيران دولت غزنويان ، عصر يك روز پاييزي ، با حضور سلطان محمود غزنوي در باغ فيروزي برگزار شد . در اين مراسم فرّخي سيستاني ـ شاعر و مجري برنامه ـ ضمن انتقاد از فردوسي به خاطر سرودن اشعار ضعيف و غير اخلاقي ، عنصري را به عنوان بهترين شاعر و منتقد دولت غزنويان معرفي كرد ! فرّخي دليل اين انتخاب هيات داوران را ، تشبيه شاعرانه آب بيني شتر سلطان محمود به مرواريد ، در يكي از اشعار عنصري كه در مدح سلطان محمود سروده شده بود ؛ دانست ! سلطان محمود نيز در بخشي از اين مراسم گفت : اميدوارم ابوالقاسم هم عنصري را سرمشق كارخود قرار بدهد تا مگر روزي همانند او مورد الطاف بي كران ما قرار بگيرد !

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:15  توسط خواجه فاضل  | 

تو كه هرچي توپ داري ، قلقليه !

 

مي دوني كتاب چيه ؟ چه شكليه ؟

 

 

كتابا كاغذاي درد ِ دلن

 

زير سبزي كه مي رن ، پر از گِلن !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:55  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

خاله سوسكه روسري كوتاهش را صاف و صوف كرد و بعد رفت و رفت و رفت تا رسيد به قصابي . قصاب كه از هولش  نزديك بود دستش را ببرد ، به خاله سوسكه گفت : خاله قزي ! كفش قرمزي ! زن من مي شي ؟ خاله سوسكه گفت : چرا كه نشم ،‌خوبم مي شم ، به شرطي كه حق طلاق با من باشه ، قصابي ات را هم بايد مهر من بكني . قصاب گفت : به روي چشم ، هرچي شما بگيد . يك هفته گذشت و خاله سوسكه و قصاب از هم طلاق گرفتند .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 13:57  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

شايد اگر نگفته بودي

به آن در نزديك نمي‌شدم

كليد را نمي‌چرخاندم

چشم‌انداز را نمي‌گشودم

نهي تو

همه امر بود

 

در كشور ما رسم است كه پس از مرگ هر كسي بگويند: خدابيامرز خيلي آدم خوبي بود ! اما باور كنيد عمران صلا‌حي قبل از مرگش هم آدم خوبي بود ،خيلي! نمي‌دانم تا به‌ حال تعداد كتاب‌ها و شعرهايي كه شاعران بزرگ معاصر به او تقديم كرده‌اند به چه رقمي رسيده است ، ولي اين را خوب مي‌دانم كه تا شعر هست ، طنز هست و ادبيات هست ، صلا‌حي هم هست. اصلا‌" به قول خودش : << تو اگر/ بسته‌اي بار سفر/ تو اگر نيستي ديگر/ پس چرا از همه جا/ من صداي تپش قلب تو را مي‌شنوم؟! >>

 

شعر عمران واقعا" دوست داشتني است و مصداق آن ضرب‌المثل كه مي‌گويد: هر آنچه از دل بر آيد ، لا‌جرم بر دل نشيند . عمران در شعرش چيستان نمي‌سازد ، از بازي‌هاي ظاهري و زباني صرف دوري مي‌كند و براي همين مخاطب شعر او هيچ ‌گاه در دريافت مفهوم شعرش دچار ابهام نمي‌شود . او سهل و ساده سخن مي‌گويد ؛ سهل اما ممتنع: << آن كه دندان دارد / نان ندارد / و آن كه نان دارد / دندان ندارد / بيهوده دلبري مي‌كنند / سيب سرخ و گلا‌بي / در ظرف بلور >>

 

<< مفتون اميني >> ـ شاعر ـ درباره شعر عمران صلا‌حي چنين مي‌گويد: << شعر عمران همگي سخن اين زمانه است و مناسب اين مكان و پسند اين مردمان . او هرچه گفته از دل گفته و از خود گفته و اگر از حيث سبك و نحله ادبي يا فكري بر جايي قائم نمانده،  نه‌تنها عيب او نيست بلكه از نظر من حسن او نيز به شمار مي‌آيد و اصولا"‌ اين يكي از خصايص شاعران دو زبانه است. عمران ،شاعر آذري‌سراي خوبي هم هست ... >>

 

حيرت‌آور است كه شعرهاي تلخ صلا‌حي همان ‌قدر مخاطب را به گريه مي‌اندازد كه اشعار طنزش به ريسه رفتن مخاطب منجر مي‌شود . شعرهاي تلخ او برگرفته از وجود شاعرانه و غمگنانه خود اوست ؛ وجودي كه حتي در شعرهاي طنزش هم به خوبي نمايان است . به نظر من عمران در طنزترين شعرهايش هم غمگين بود . مثل شعر <<همه>> كه با مرورش ، هر بار بغضي كوچك گلويم را مي‌گيرد : <<همه كمبود محبت دارند/ همه حتي آن شن ، آن كشتي ، آن دريا/ شن در انديشه پاهايي‌ست/ كه موافق باشند/ در جهت‌هاي مخالف با هم/ بادبان/ در دل پاره خود حسرت قايق دارد/ قايق سرگردان/ حسرت باد موافق دارد/ موج دريا با خود مي‌گويد: / گر نباشد كشتي/ چه كسي مي‌فهمد/ من تلا‌طم دارم/ همه كمبود محبت دارند/ همه حتي اين شعر/ كه دلش مي‌خواهد مستمعان كف بزنند/ و اگر امكان داشت/ دنبك و دف بزنند/ من دلم مي‌خواهد راه خودم را بروم/ برخلا‌ف جهت سمت و فلش/ اين ميان اما شعر .../ بي خيالش ، وللش ! >>

 

يكي ديگر از خوبي‌هاي شعرهاي صلا‌حي ، جمله‌هاي صميمي و شاعرانه اوست . صلا‌حي آنقدر در اين زمينه موفق عمل كرده كه بيشتر شعرهاي او تكيه ‌كلا‌م و ورد زبان مخاطب‌ هايش شده است : همه كمبود محبت دارند ، مرا به نام كوچكم صدا بزن ، گريه در آب چه لذت بخش است ، بادبادك رفت بالا‌ ؛ قرقره از غصه لا‌غر شد ، خدا چه حوصله‌اي داشت روز خلقت تو و... مشتي از خروارها شعر اوست كه به خاطر سادگي ، صميمت و شاعرانگي‌اش در ذهن مخاطب جا خوش كرده و ماندگار شده است . ‌

 

شايد براي شما كه از دوستداران شعر عمران صلا‌حي هستيد ، جالب باشد كه بدانيد واژه‌هاي ايستگاه و قطار - كه شعر صلا‌حي را به فضايي شهري وارد كرده - در شعرهاي او بسيار تكرار شده‌اند. دليلش هم اين بود كه پدر عمران در راه آهن كار مي‌كرد . صلا‌حي در قسمتي از شعر زيبايي كه در سوگ از دست دادن پدرش سروده ، مي‌گويد : <<اين بار قطار ماند و او رفت ...>>

 

صلا‌حي در عين حجب و حياي خاصي كه داشت ، به شدت اجتماعي بود و تقريبا" با تمام شاعران و اديبان بزرگ دوره خود صميميتي نزديك داشت . احمد شاملو ، نادر نادرپور ، شمس لنگرودي ، منوچهر آتشي ، حميد مصدق ، بيژن اسدي‌پور ، سيمين بهبهاني ، احمدرضا احمدي ، پرويز شاپور ، حسين منزوي و ... از نزديك‌ترين دوستان هنرمند او بودند. خودش مي‌گويد: كاظم سادات اشكوري در وصف دوستي من و منزوي سروده است : <<دستت چو نمي‌رسد به عمران / درياب حسين منزوي را ! >>

 

طنازي رندانه و هنرمندانه عمران صلا‌حي زبانزد تمامي اهالي ادبيات فارسي است ، اما ما خواندن شعر ، نثر و داستان‌هاي طنز او را به شما واگذار مي‌كنيم و در ادامه تنها دو نمونه از يادداشت‌هاي صلا‌حي را از ميان گفته‌ها و خاطرات طنزآميزش در كتاب <<كمال تعجب>> برايتان نقل مي‌كنيم :

 

* يكي از شاعران معاصر به نشريه‌اي اعتراض كرده بود كه چرا شعر مرا به طور ناقص چاپ كرده‌ايد؟ نشريه جواب داده بود: صدايش را درنياوريد ، چون يك ‌نفر شعر شما را به همان صورت خوانده بود و از آن تعريف مي‌كرد !

 

*شمس لنگرودي و حافظ موسوي و شهاب مقربين نشر آهنگ ديگر را مي‌چرخاندند. روزي شخصي به دفتر انتشارات تلفن مي‌زند و اين مكالمه صورت مي‌گيرد :

 

_آقاي حافظ ؟ !

_بفرماييد ، من شمس هستم .

 _من با آقاي حافظ  كار داشتم .

_حافظ رفته پيش مولوي !

 

شخص تلفن‌كننده كه فكر مي‌كند او را سر كار گذاشته‌اند ، تلفن را قطع مي‌كند. در حالي كه شمس لنگرودي درست گفته بود : حافظ موسوي رفته بود پيش دوستش عليشاه مولوي !

 

درباره عمران صلا‌حي و آثار ارزشمندش مي‌توان به اندازه يك كتاب صحبت كرد. اصلا"‌ به قول معروف : مرگ چنين خواجه ، نه كاري است خرد ! اما تا همين الا‌ن هم احتمالا"‌ باعث كدورت خاطر خوانندگان محترم شده‌ايم . براي همين با آوردن بخشي از شعر شمس لنگرودي در سوگ عمران صلا‌حي ، حرف‌هايم را به پايان مي‌رسانم :

 

آخر برادرم ، عمران !

ارزش داشت زندگي

 كه به خاطر آن بميري؟!

              

                *

 

همه اندوهناك‌اند

بقالي‌ها كه خريداري از كفشان رفته است

روزنامه‌ها ، كهنه‌فروشي‌ها ، شاعران

كه شغل دومشان تجارت رنج است ،

و قاتلا‌ن

كه مفت‌ و مسلم

نمونه سربه‌راهي را از دست داده‌اند

آخر چه‌وقت غمناك‌ كردن اين مردم مهربان بود؟

 

                *

 

نه ، عمران !

اين روزگار درخور آدمي نيست

درخور آدمي نيست

كه بگوييم

جاي تو خالي !

 

 

*  عنوان یادداشت ، سطری از شعر عمران صلاحی است .

 

چاپ شده در شماره  ۷۶۹ روزنامه اعتماد ملّي  ـ  ۳۰/۷/۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 8:18  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

انگار زمين و آسمان غمگين است

 

تب دارم و كله ام عجب سنگين است

 

وقتش شده با شما كمي گپ بزنم

 

درد دل بي صاحب بنده ، اين است :

 

 

از اول عمرمان سياسي بوديم

 

در نمره امتحان خود سي بوديم !

 

با مدرك فوق دكترا بي كاريم

 

اي كاش كه ما لاس وگاسي بوديم !

 

 

مي گفت پدر : بزرگ بايد باشي

 

مانند خودم سترگ بايد باشي

 

گفتم : پدر عزيز ! در دوره ما ،

 

چون شير و پلنگ و گرگ بايد باشي !

 

 

اخمو و عبوس و خسته هستم ، پكرم

 

در كوچه خيابان محل در به درم

 

از بس كه دلم گرفت و بغضم تركيد

 

هشتاد و دو مرتبه در آمد پدرم !

  

 

با خارجيان مصاحبت خواهم كرد

 

درباره ي كار و بار ، چت خواهم كرد

 

مانند مارال  عظيمي ِ جيراني ؛

 

من بالاخره مهاجرت خواهم كرد !

 

 

* تصو یر گر : مجید صالحی

 

چاپ شده در شماره ۳۰۹ هفته نامه ۴۰ چراغ   ـ  ۲۰/۷/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:0  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

گزارشي از مراسم رونمايي كتاب << گفت و گو با عمران صلاحي >>

 

غروب پنج شنبه ، ۱۱/۷/۱۳۸۷ مراسم رونمايي از كتاب گفتگو با <<عمران صلاحي >> _  از مجموعه كتاب هاي تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران به دبيري <<محمد هاشم اكبرياني>> كه توسط نشر ثالث منتشر مي شود _ در فروشگاه نشر ثالث برگزار شد . علي دهباشي _ نويسنده و  محقق بزرگ معاصر _ اجراي اين برنامه را برعهده داشت كه از دوستان هنرمند عمران صلاحي دعوت مي كرد تا یکی یکی پشت جايگاه قرار بگيرند و هرچه دل تنگش مي خواهد ؛ درباره صلاحي و آثارش بگويند ! محمد هاشم اكبرياني ، منوچهر احترامي ،‌ سيف الله گلكار ، هوشنگ مرادي كرماني ، كامبيز درم بخش ، سيمين بهبهاني و ياشار صلاحي از جمله هنرمنداني بودند كه در اين برنامه درباره صلاحي و آثار ماندگارش سخنراني كردند .

 

محمد هاشم اكبرياني _ دبير  مجموعه كتاب هاي تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران _در بخشي از سخراني خود گفت : << در اين كتاب به زندگي عمران صلاحي از دوره كودكي تا دوره حرفه اي ، توجه دقيقي شده است ؛ البته قرار بود كه ايشان به سوالات من درباره زندگي و فعاليت هنري شان در بيست سال اخير و حضور فعالشان در نشريات به خصوص <<موسسه گل آقا>> نيز توضيحاتي بدهند ولي متاسفانه اجل فرصت نداد كه اميدوارم چاپ اين قسمت هم در مجموعه ديگري به مدد فرزندشان ، ياشار صلاحي ميسر شود . >>

 

در ادامه برنامه ، منوچهر احترامي _ پير طنز ادبيات فارسي _ اشاره اي به شرقي بودن و ايراني بودن اشعار و طنز هاي صلاحي نمود و گفت : << بر خلاف بسياري از آثار معاصر ، هيچ كدام از آثار صلاحي كپي و تقليد از آثار غربي نبود و صلاحي همانطور كه در برخورد با ديگران خودش بود در آثارش هم فقط و فقط خودش بود ... >>وي در ادامه گفت :<< چند روز پيش به مناسبت سالگرد درگذشت صلاحي دوباره سراغ مجموعه شعر هاي زيبا و به خصوص  گزينه اشعار طنز آميز او رفتم و باز هم مانند هميشه از خواندن آثارش لذت بردم . به نظرم يكي از بارزترين خصوصيت اشعار صلاحي اين است كه مخاطب نه تنها از چندبار خواني آن دلزده نمي شود بلكه هر بار هم كه اثري از او را مطالعه مي كند ؛ به نكته اي عميق و حسن تازه تري درباره اثرش دست پيدا مي كند . >>

 

سيف الله گلكار _ مترجم _ نيز درباره ماندگاري آثار صلاحي صحبت كرد و گفت : << مطمئن باشيد آثار صلاحي براي هميشه ماندگار مي مانند و همانطور كه ما هنوز هم از خواندن اشعار حافظ  در اين دوره لذت مي بريم ، آيندگان هم از خواندن آثار صلاحي در هر دوره اي كه باشند لذت خواهند برد . >>

 

هوشنگ مرادي كرماني _ نويسنده نام آشناي كشور _ هم تنها به ذكر خاطره اي كه از عمران صلاحي داشت بسنده كرد و گفت : << من و عمران خيلي با هم  جفت و جور بوديم و هرگاه كه يكديگر را مي ديديم ؛ كلي حرف داشتيم براي گفتن و نظر دادن درباره آثار يكديگر ... يكبار به عمران گفتم : مي خواهم چيزي درباره آثارت بگويم كه مي ترسم ناراحت بشوي ... عمران لبخند زد و  گفت : نه ! بگو ! ناراحت نمي شوم ! گفتم : اشعارت حرف ندارد ولي طنزهايت گاهي تاريخ انقضا دار مي شود در حالي كه تو توانايي اين كه مانند << ايرج پزشكزاد >> رمان طنز ماندگاري چون << دايي جان ناپلئون >> را بنويسي ، داري ! كه عمران هم با روي گشاده از اين پيشنهاد من استقبال كرد . >>

 

كامبيز درم بخش _ كاريكاتوريست _ نيز درباره قدرت عمران صلاحي در طراحي و كشيدن كاريكاتور صحبت كرد و گفت : << وقتي ياشار كاريكاتورهاي پدرش را به من نشان داد ؛ تعجب كردم كه چرا تا به حال اين كاريكاتور هاي فوق العاده در جايي منتشر نشده اند ولي حالا از او مي خواهم كه حتما" براي چاپ طرح ها و كاريكاتور هاي پدرش اقدام كند تا اين وجه از عمران صلاحي نيز براي دوستدارانش روشن شود . >>

 

همچنين سيمين بهبهاني _ شاعر و غزلسراي بزرگ  معاصر  _ كه بسيار  مفصل تر از هنرمندان قبلي ، درباره اشعار و طنز هاي عمران صلاحي صحبت كرد ؛ در بخشي از سخراني خود گفت :‌ << در اولين بزرگداشتي كه پس از درگذشت عمران ، در فرهنگسراي ارسباران برگزار شد ؛ جز گريستن حرف ديگري براي گفتن نداشتم اما حالا مي خواهم بگويم كه عمران صلاحي از چند وجه مختلف قابل بررسي است . او نقطه عطف ادبيات معاصر ايران است و هم در شعر كلاسيك و هم در شعر نو از همقطاران خود كمتر كه ندارد هيچ بلكه شايد از بسياري از آن ها يك سر و گردن هم بالا تر باشد ... وي در ادامه به طنز هاي صلاحي هم اشاره اي كرد و گفت : << اتفاقا" برخلاف عقيده خيلي از دوستان به نظر من يكي از ويژگي مثبت طنز هاي صلاحي به روز بودن و خبري بودن خيلي از  آنهاست چون علاوه بر اينكه بامزه گي شان مخاطب را به خنده مي اندازد باعث اطلاع مخاطب از ناآرامي هاي سياسي و اجتماعي روزگار خودش هم مي شود ... زماني كه مجله <<دنياي سخن>> به دستم مي رسيد ؛ اولين مطلبي را كه مطالعه مي كردم  ؛ طنز هاي <<ع.شكرچيان>> بود و گاهي طعم آثارش آنقدر به مذاقم مي چسبيد كه حتي شب وقتي به رختخواب مي رفتم هم بي اختيار به ياد متلك هاي بامزه اش  مي افتم و بلند بلند مي خنديدم ؛ طوري كه همسرم گمان مي كرد ديوانه شده ام ! >>‌بهبهاني همچنين درباره بعد انساني و اخلاقي صلاحي  گفت : << صلاحي از نظر انسانيت هم هنرمندي تكرار نشدني است. او از روحي بزرگ ، مهربان و متواضع برخوردار بود و مردم صميمانانه او را دوست داشتند و در محافل ادبي برايش عاشقانه كف مي زدند چون هميشه مردم را شاد مي خواست . >> 

 

ياشار صلاحي _ كاريكاتوريست و فرزند عمران صلاحي _ آخرين سخنران برنامه بود كه از حضور مهمانان برنامه و  مولف كتاب گفت و گو با پدرش تشكر كرد و گفت : << اميدوارم بيست سال آخر زندگي و فعاليت هنري پدرم كه از نظر من مهم ترين دوره زندگي اش هم بود ؛ به زودي توسط دوستان هنرمند تاليف و منتشر شود تا در دسترس علاقه مندان به پدرم و آثارش قرار بگيرد . >>

 

در بخشی از برنامه نیر ، مهناز عادلي ـ نويسنده ستون تپق در روزنامه اعتماد ملي ـ نامه بيژن اسدي پور ـ طنزپرداز بزرگ معاصر ـ را به مناسبت ساگرد عمران صلاحي قرائت كرد كه اسدي پور در آن اشاره اي كوتاه به دوران دوستي خودش با صلاحي و پرويز شاپور و همچنين فعاليت هاي هنري مشتركشان داشت.

 

سيد علي صالحي ، محمود معتقدي ، اسدالله امرايي ، رسول يونان ، پوريا عالمي ، عباس تربن ، نسيم عرب اميري و ... از ديگر هنرمنداني بودند كه در اين مراسم حضور داشتند. در آخرين قسمت برنامه هم جلدي از كتاب گفت و گو با عمران صلاحي توسط سيمين بهبهاني به خانواده او تقديم شد . در آخر ، لازم به ذكر است كه بگويم  كتاب گفت و گو با عمران صلاحي توسط <<كيوان باژن>> جمع آوري و تاليف شده است .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:39  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

شنيدم گفت << عمران صلاحي >>  :

 

نريزد اشك از  چشمت ، الهي !

 

 

چرا غمگيني و دل مرده هستي ؛

 

به قول دكترا ، افسرده  هستي ؟ !

 

 

نمي خندي چرا مانند هر روز ؟

 

برايت مي خرم من ، بازي ِ دوز !

 

 

بيا بازي كنيم و شاد باشيم

 

بيا مهمان ابر و باد باشيم

 

 

كنار ماه و خورشيد و ستاره

 

بخر از آسمان ، دلهاي پاره !

 

 

بيا با << يك لب و با چند خنده >>

 

بشين در محضر اشعار بنده :

 

 

<< خري گفتا كه من هستم چرنده

 

 و گرگي گفت من هستم درنده ...

 

 

ميان مزرعه گاوي روان شد

 

 زمين در زير پايش ناتوان شد ...

 

 

شنيدم گفت روباهي به شيري

 

 مواظب باش ! دمبم را نگيري ..>> *

 

 

حكايت مي كنم از اسب و ازخر 

 

به قول تو : << عَ عَر عَر عَر ، عَ عَر عَر ! >>*

 

 

گهي  گويم ز ِ برگ و ميوه و گل

 

گهي از نغمه ي زيباي بلبل

 

 

زبان جملگي شان بسته باشد

 

از اوضاع زمانه خسته باشد

 

 

براي اينكه دنيامون كثيفه ؛

 

بيا  تا من بگويم يك لطيفه  :

 

 

تمام نشريات ِ آنچناني

 

به مسئوليت ِ مستر فلاني ؛

 

 

نوشتن كه صلاحي فوت كرده

 

تمام توپ ها را اوت كرده !

 

 

ولي من زنده و پاينده هستم

 

طرفدار صداي خنده هستم

 

 

خدايا ! آسمان را قلقلك ده !

 

آهاي فاضل ! به من آب ِخنك ده ...!

 

                                                 ...

 

پي نوشت :

 

 

* اشعار داخل گيومه ، از كتاب <<زبان بسته ها>> ي استاد صلاحي انتخاب شده است .

 

* برگرفته از شعر از زبان بسته هاي خودم ! چاپ شده در شماره ۳۲۱ بچه ها گل آقا .

 

* تصو ير گر : نازنين جمشيدي 

 

* امروز ، دومين سالگرد كوچ ِ استاد عمران صلاحي است . روح بزرگ و مهربانش شاد ...

 

چاپ شده در شماره ۳۳۴+۳۳۳  هفته نامه بچه ها گل آقا  ـ  پنج شنبه ۹/ ۹/ ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:41  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

توی کوچه قد کشیدم ، توی گرد ُ دودُ سوزن

با شب ُ دشنه گره خورد ، همه ی زندگی من

 

یغما گلرویی

 

 

خشته ام اژ هرچی جنشه ، اژ شورنگ و خون و شوژن

با چه چیژایی گره خورد ، روژای ژندگی من !

 

 

جون هرچی بامرامه ، رشیدم به شیم آخر

دشتامو بگیر تو دشتت ، کمکم بکن برادر !

 

 

_ یک مهندش مامانی !_ آرژوم بوده همیشه

نه کشی که بخت نحشش ، تو مبال نوشته می شه !

 

 

کاشکی یک آدم لوتی ، فکر آژادی من بود

فکر اژ قفش پریدن ، اژ قفش رها شدن بود !

 

 

توی جیبام پر جنشه ، پر جنشایی که تارن

پر جنشای گرونی که ، رقیبی هم ندارن !

 

 

روی شورتم همیشه ، جای ژخم شُرخ پنجه ش

پنجه ي گربه ي کوچه ، یه چیژی مثل شکنجه ش !  

 

 

شده ام جوجه ي گربه ، واقعا" توی عژابم

چی می شد بشکنه روژی ، شورت ژشت نقابم ؟ !

 

 

شبا توی کوچه هَشتَم ، مهمون یه جور ژیافت

همنشین گربه های اهل فتنه و خیانت !

 

 

منبع : سايت لوح

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:49  توسط خواجه فاضل  |