تلخ مثل قهوه بود
روز سرد و سخت امتحان
در دلم
رشد كرده بود
شاخههاي خشك و تيرۀ درخت امتحان
ادامه مطلب
تلخ مثل قهوه بود
روز سرد و سخت امتحان
در دلم
رشد كرده بود
شاخههاي خشك و تيرۀ درخت امتحان
مثل روز هاي پيش
باز هم
پرده ي اتاق را كنار مي زنم
رو به آسمان دراز مي كشم
حرف هاي گريه دار مي زنم
اينجا ۱۱۰ نفر روي تخت مي خوابد
عنكبوت تار مي زند
و كبوتر روي تخم ...
چشم بندي مي شود
: _ توي غار ، هيچ كس نبود ...
اي ماه ترين ستاره ! بر مي گردم
باد
بر منبر آسمان
روضه ی هو هو که می خواند ؛
بید ها چگونه می لرزند
و ابرها چه خوب گریه می کنند !
چاپ شده در شماره ۴۴ دو ماهنامه حديث زندگي ـ آذر و دي ۱۳۸۷
از بس
بزرگ بود بغضت
نفهميدي هيچ
افتادم از چشمت
مانند قطره اشكي كوچك ...
شاید اگر
شكستني بودم
صداي خرد شدنم
به چشم مي آمد ...
كبوتر ، سلام !
كبوتر كه بر بام ما مي نشستي ، سلام !
چه بد قلب من را شكستي ، سلام !
به دنياي غمگين من سر كشيدي
ولي پس چرا
چنين از لب باممان پر كشيدي ؟

حتما" شما هم مي دانيد كه از آغاز به وجود آمدن شعر كودك و نوجوان تا سالهاي اخير ، قالب چهارپاره ؛ همواره رايج ترين قالب شعریِ شعر كودك و نوجوان بوده است . هرچند كه به تازگي شاعران كودك و به خصوص نوجوان ، سرودن شعر در قالب نيمايي را تجربه مي كنند ، اما هنوز هم خيلي از شاعران مثل _ مهدی مرادی_ ترجيح مي دهند كه اشعار نوجوان خود را در قالب چهار پاره بسرايند .
مجموعه شعر نوجوان _ كلاغ سه شنبه_ شامل سيزده شعر از سروده هاي مهدی مرادی در قالب چهارپاره است و فكر مي كنم همين موضوع يكي از بزرگترين حسن هاي اين كتاب باشد ؛ زيرا يكدستي قالب شعرهاي يك كتاب علاوه بر زيبايي ظاهري آن ، كار منتقد كودك ونوجوان را براي بررسي و مقايسه اشعار با يكديگر آسانتر مي كند . در ادامه به بررسي كلاغ سه شنبه از نظر ظاهري و مضموني می پردازيم :
مجموعه شعر كلاغ سه شنبه ، زباني ساده ، روان و امروزي دارد و علاوه بر اين ، يكي ديگر از نكته هاي مثبت اين مجموعه شعر ، استفاده شاعر از قافيه هاي تازه و به روز است. قافيه هايي كه پيش از اين خيلي تكرار نشده اند و همين مخاطب نوجوان را تشويق به خواندن اشعار اين كتاب و حتي حفظ كردن آنها مي كند . به نمونه هاي زير دقت كنيد :
باز هم گنجشك خيس
خواند با دلواپسی
بی گل و گلبرگ شد
ساقه های اطلسی
_ قافيه ها : دلواپسي و اطلسي _ شعر اولين باران سال ، ص ۹ _
سالها مي شود
با تو همصحبتم
هست هر روز و شب
ديدنت عادتم
_ قافيه ها : همصحبتم و عادتم _ شعر پنجره ، آسمان ، ص ۱۸ _
كاش پرسيده بود
روز و حال مرا
لااقل می خريد
پرتقال مرا
_ قافيه ها : حال و پرتقال _ شعر دور شدن آن قطار ، ص ۳۰ _
يكي ديگر از حسن هاي ظاهري اين كتاب ، استفاده شاعر از وزني متناسب با مضمون شعرش مي باشد . در واقع شاعر سعي كرده آنجا كه مضمون شعرش شاد است از وزني شاد تر استفاده كند و آنجا كه مضمون شعرش غمگين است ، از وزني غمگينتر . به وزن شاد شعر زير كه مضموني شاد درباره دوستي و ابراز محبت يك پنجره به آسمان را دارد دقت كنيد :
من كي ام ؟ پنجره / تو كه اي ؟ آسمان / خيره ام من به تو / تو به من همچنان / سالها مي شود / با تو همصحبتم / هست هر روز و شب / ديدنت عادتم / من دلم شيشه اي / تو دلت شيشه تر / اصل تو مي رسد / به زلال سحر / با تو بايد فقط / گفت از نور و رنگ / مطمئنم كه نيست / توي دست تو سنگ / آبي و دور دست / ساده و بي كران / دوستي مثل توست / سهم من از جهان ( شعر پنجره ، آسمان _ ص ۱۸ )
و حالا به وزن آرام و غمگين شعر كلاغ سه شنبه كه نام اين مجموعه شعر هم هست و داراي مضموني غمگين درباره وصف يك كلاغ تنها در روزي مه آلود و سرد است ، دقت كنيد:
چه روز ساكت و سردي / سه شنبه اول دي بود / كلاغي آمد و پر زد / در آسمان مه آلود / كلاغ خواند و تو خوشحال / ميان كوچه دويدي / چه قارقار قشنگي / از آن كلاغ شنيدي/كلاغ ، ساده و تنها / كلاغ زل زده در تو / در آن سه شنبه ابري / كلاغ حادثه اي نو ( شعر کلاغ سه شنبه- ۲۳ )
حالا كه درباره ويژگي هاي ظاهري كلاغ سه شنبه صحبت كرديم ، در ادامه كمي هم به بررسي مضامين و موضوعات شعري اين كتاب ، مي پردازيم :
موضوع اصلي اشعار كتاب كلاغ سه شنبه را طبيعت ، موجودات و زيبايي هاي آن تشكيل مي دهند . موضوعي كه هم شاعران بزرگسال و هم شاعران كودك و نوجوان بارها و بارها به آن پرداخته اند و حالا بايد ديد كه مهدی مرادی با چه نگاه تازه تري به آفرينش طبيعت ، در اين باره شعر سروده است . لطفا" در ابتدا قسمتهايي از شعر _ با يك بغل بنفشه و سوسن_ را بخوانيد :
دارد بهار مي رسد از راه / با يك بغل بنفشه و سوسن / مي بخشد او به تيرگي خاك / صدها هزار چشمه روشن / حالا جوانه ها همه با هم / چشم انتظار آمدن او / قد مي كشند بر لب چشمه / صف مي كشند حاشيه جو / با شاخ و برگ خالي و خشكم / من هم در انتظار بهارم / از روزهاي سبز شكفتن / صدها هزار خاطره دارم ( ص ۷ )
احتمالا" شما هم با خواندن بخش هايي از اين شعر متوجه شده ايد كه شاعر در اين سروده ، به هيچ كشف تازه اي درباره بهار و زيبايي هاي آن نرسيده است و تنها با زباني ساده و روان به توصيف بهار پرداخته است .
در شعر ديگري نيز كه مربوط به طبيعت نيست و در ستايش پدر سروده شده ، باز هم شاعر به كشف شاعرانه تازه اي نمي رسد و تنها مثل شاعران ديگر از خستگي پدر ، انتظار فرزندان براي آمدن پدر از سركار و شادماني آنها از ديدن پدرشان حرف مي زند :
با خودت مي آوري / فصلي از بگو ، بخند / مي رسي و غصه ها / ناپديد مي شوند / وقت آمدن شده / چشم من به در ، بيا / خانه بي قرار توست / دير شد پدر ! بيا / ريخت چاي تازه دم / با سليقه ، مادرم / خواب را كنار زد / دست هاي خواهرم / وصف خوبي تو را / بارها شنيده ام / با صفا تر از تو من / تاكنون نديده ام / با تو گرم و روشن است / روزها و هفته ها / كاش بوسه مي زدم / دست خسته تو را ( شعر كاش بوسه مي زدم ، ص ۲۴)
در عوض ، يكي از حسن هايي كه در مضامين اشعار كتاب كلاغ سه شنبه ديده مي شود ، تصاوير بكر ، تازه و شاعرانه است ، كه در ادامه به چند نمونه از آنها اشاره مي كنيم:
مثلا" در شعر _ اولين باران سال _ شاعر براي فضاي يك اتاق ، ذهن قائل شده و صداي چكه چكه آبي را كه از سقف ترك خورده بر سطل خالي زير سقف ريخته مي شود را ؛ به ساز و آواز آب تشبيه كرده و اين يعني ديدن زشتي ها با نگاهي زيبا كه تنها از عهده يك شاعر بر مي آيد :
ريخت در ذهن اتاق
چكه چكه ساز آب
سطل خالي زير سقف
پر شد از آواز آب (ص ۹)
در شعر ديگري به نام _ دوباره دستهاي ما _ شاعر با استفاده از آرايه حسن تعليل _ آوردن دليل شاعرانه در شعر _ ايستادگي درختان را به علت احترام گذاشتن و قدرداني آنها از خداوند به خاطر آفرينش نعمت بزرگ آب ـ كه در اينجا به شعر تشبيه شده است ـ مي داند :
كسي كه شعر آب را
به خاك ياد داده است
به احترام او درخت
هميشه ايستاده است (ص۱۴)
البته جالب است كه بدانيد _ دكتر سيد علي موسوي گرمارودي _ پيش از اين در يكي از اشعار معروف خود به نام _ خط خون _ كه در رثاي امام حسين (ع) سروده شده است ، از تعبيري مشابه اين تعبير استفاده كرده است ، آنجا كه خطاب به سيدالشهدا مي گويد : درختان را دوست دارم / كه به احترام تو ايستاده اند ....
در شعري به نام _ پل _ نيز كه به خاطر استفاده شاعر از واژه پل ، به شعري شهري تبديل شده است ؛ با تصوير ملموسي روبه رو هستيم ؛ آنجا كه شاعر با عاطفه اي دوست داشتني براي پلي كه تمام روز هايش شبيه به هم است ، پلي كه چتر ندارد و زير باران ، خيس مي شود ، دلسوزي مي كند :
پل گرچه فولاديست / از جنس آدم نيست / حس مي كنم اما / اندوه او كم نيست / رد مي شوم از او / هر روز چندين بار / من شاد و بازيگوش / او خسته از تكرار / من مي رسم خانه / پل در خيابان است / چتري ندارد او / در زير باران است (ص ۱۶)
در آخر اينكه مهدی مرادی در اشعار اين كتاب خود ، با بازي كردن با روزهاي هفته ،اسامي جالبي را براي شعرهاي خود انتخاب كرده است ؛از جمله : پنجشنبه باران و كلاغ سه شنبه .
كلاغ سه شنبه ، سال پيش در بخش شعر نوجوان انتخاب كتاب سال سلام بچه ها و پوپك ، برگزيده شد و به نظر من با تصوير سازي هنرمندانه _ عطيه مركزی _ يكي از بهترين مجموعه شعر هاي چاپ شده در عرصه شعر نوجوان ، در سالهاي اخير است.
كلاغ سه شنبه
سروده : مهدي مرادي
تصوير گر : عطيه مركزي
انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
قيمت : ۱۱۰۰ تومان
چاپ شده در شماره ۲۲۱ ماهنامه سلام بچه ها _ مرداد ماه ۱۳۸۷

آسمان ابري بود
مثل هرشب
باز سرگرم نوشتن بودم
مادرم از در وارد شد و گفت:
« چايي داغ بريزم ، پسرم؟ »
تلخ شد اوقاتم ، گفتم : « نه !
ابر انديشه شعرم گم شد
لحظهاي ميخواهم
توي تنهايي خود غرق شوم ! »
مادرم رفت ولي
واژهها را تكتك با خود برد
قلمم خشكش زد
سوژههايم پژمرد
دفترم را بستم
سركشيدم به حياط
مادرم را ديدم
لب حوض
سفرۀ درددلش وا شده بود
داشت با ماهيها
غصههايش را قسمت ميكرد
ابر انديشۀ شعرم باريد :
شعر يعني آب
يعني حوض
یعنی ماهی
شعر یعنی مادر !
* تصو ير گر : اردشير رستمي
چاپ شده در شماره ۴۷۸ هفته نامه دوچرخه( ضمیمه روزنامه همشهری )۱۴/۶/۱۳۸۷

(دفعه اول و آخرمه كه به جمكران مي يام ... ) بابا مي گويد . بعد هم به آبجي مرضيه نگاه مي كند . آبجي انگار كه خجالت كشيده باشد ، سرش را مي اندازد پايين و ساكت مي ماند. مامان از و قتي كه توي ماشين نشسته ايم ، تسبيح به دست ، ذكر مي گويد و من هم دستم را گذاشته ام روي دست آبجي . آبجي به بيرون زل مي ز ند . جاده را نگاه مي كند و لحظه اي چشم بر نمي دارد . شايد منتظراست تا زودتر برسيم . منتظر است تا گنبدي مسجد معلوم شود و بعد هم مثل هميشه بزند زير گريه . آبجي كه گريه مي كند مامان مي گويد : ( يا امام زمان ! خودت كمكش كن ! ) من بغض مي كنم و بابا دستش را مي گيرد جلو صورتش . حتما" بابا هم گريه مي كند ، ولي آرام . شايد فكر مي كند مرد ها كه گريه نمي كنند ، شايد ... بابا زود عصباني مي شود ، از كوره در مي رود ، داد مي زند ولي توي دلش هيچي نيست . شايد براي همين است كه وقتي مامان اصرار مي كند: ( بيا يه بار ديگه به خاطر اين بچه بريم جمكران ... ) حرص مي خورد و مي گويد : (خانم جون اگه صد بار ديگه هم بريم جمكران مرضيه خوب بشو نيست ... ) ولي بعد خيلي زود دلش مي گيرد ، دو ركعت نماز مي خواند و پيش مامان مي آيد : ( آماده شيد عصري مي ريم جمكران ) هميشه هم مي گويد : ( اگه مرضيه خوب نشه ، ديگه جمكران نمي رم.)
گنبدي مسجد جمكران كه معلوم مي شود . بابا ماشين را يك جايي پارك مي كند ، تا مسجد يك خورده بيشتر راه نمانده ، مثل هميشه پياده مي رويم . نزديك مسجد مرد نابينايي نشسته است و از ضبط كوچكش صداي مداحي مي آيد . وارد حياط مي شويم . همه سلام مي دهيم . مامان قالي كوچكي را كه از خانه آورده مي اندازد روي زمين حياط . به آبجي مهر و تسبيح مي دهد، به من ، به بابا. همه نماز امام زمان ـ عج ـ مي خوانيم . طول مي كشد . گاهي وسط نماز يادم مي رود چند بار (( اياك النعبد و اياك النستعين )) گفته ام . نمازمان تمام مي شود . بابا ويلچر آبجي را به طرف چاه امام زمان ـ عج ـ حركت مي دهد . مامان دستش را بالا مي برد : ( يا صاحب الزمان ! خودت بچمو شفا بده ، بلندش كن ، بلندش كن ... ) آبجي نامه مي نويسد . زود تمام مي شود . شايد چند خط بيشتر نمي نويسد . من ، به بابا نگاه مي كنم ، به مامان ، به آبجي . بابا يادش مي رود ، دستش را بگيرد جلو صورت خيسش . مامان به آبجي زل زده و آبجي خودش را زير چادرش قايم كرده ، ولي شانه هايش مي لرزد . كبوترها از روي گنبدي بلند مي شوند . بال مي زنند ، انگار مي خواهند چيزي بگويند . بگويند : (اين بار آخري نيست كه به جمكران مي آييم . )
چاپ شده در شماره 431 هفته نامه دوچرخه(ضمیمه روزنامه همشهری)15/6/1386
برای مردی که دوستش می داشتم
در ميان سه ابراهيمي هنرمندي كه براي كودكان و نوجوانان مي نويسند ، نادر ابراهيمي از بقيه ريش سفيد تر است و به قول معروف ، يكي دو تا پيرهن از بقيه بيشتر پاره كرده است . آن دو ابراهيمي ديگر ، يكي مرحوم حسين ابراهيمي ( الوند ) مترجم داستانهاي كودك و نوجوان و ديگري جعفر ابراهيمي (شاهد )شاعر كودك و نوجوان است كه البته موضوع اين يادنامه همان آقاي ابراهيمي ريش سفيد ، يا به قول خودش ، ابن مشغله و ابوالمشاغل ، يعني همه كاره است! جالب است بدانيد كه ابراهيمي همينطوري چنين اسمي را روي خودش نگذاشته و راست راستكي همه كاره بوده است ! او شغل هاي مختلفي را از لباس فروشي ، تعميركاري و كتاب فروشي گرفته تا آهنگسازي ، فيلمسازي ، نويسندگي و .... را تجربه كرده و خلاصه كلام اينكه از هر انگشت مباركش يك هنر مي باريده كه آخريش همين نويسندگي بود كه تا آخر عمر هم نتوانست تركش كند! ابراهيمي مي گويد : (( من تا به حال ۵۷ شغل عوض كرده ام و دليلش هم اين است كه تحمل شنيدن حرف زور يا خلاف قانون كارفرماهايم را نداشتم .))
ابراهيمي علاقه خاصي به كودكان و نوجوانان داشت و به همين دليل نيمي از آثارش مربوط به همين گروه سني است . او علاوه بر كتابهايي كه درباره بچه ها يا براي بچه ها نوشته ، مقالات زيادي را نيز در دفاع از حقوق كودكان به رشته تحرير در آورده است كه معروف ترين آنها مقاله (( رابطه حكومت با كودكان و نوجوانان و ادبيات آنها)) است .
ابراهيمي در يكي از گفت و گوهايش درباره بچه ها مي گويد : (( عاشق بچه ها و دنياي پاكشان هستم و هيچ چيز خارج از محدوده بچه ها برايم معني ندارد ، ولي نمي دانم چرا ، هميشه ما بزرگتر ها با كارهايمان به بچه ها ضرر مي زنيم و تخيل پاكشان را زخمي مي كنيم ...))
نادر ابراهيمي علاوه بر فعاليت نوشتاري براي كودكان و نوجوانان ، تا به حال سخنراني ها و كارگاه هاي آموزشي زيادي برايشان در مدارس برگزار كرده است . او همچنين زماني كه به فيلمسازي مشغول بود ، مجموعه ((سفرهاي دور و دراز هامي و كامي در وطن )) را براي بچه ها ساخت كه به گفته خودش حرف اصلي اين مجموعه اين بود كه : (( بزرگتر ها بايد در كار بچه ها نظارت كنند نه دخالت !))
او ادبيات داستاني ايران را از بزرگترين افتخارات كشورمان مي دانست و معتقد بود كه ايراني ها بر سر بزرگترين گنجينه ادبيات داستاني جهان نشسته اند .
احمد رضا احمدي ( شاعر ، نويسنده و محقق ) درباره نادر ابراهيمي مي گويد : (( او از نخستين كساني بود كه در قلمرو كودك و نوجوان طبع آزمايي كرد ، آن هم در زماني كه ادبيات كودك و نوجوان مدعيان دروغين زيادي داشت ....نادر ابراهيمي در زندگي غم هاي زيادي را تحمل كرد كه باعث زخمي شدن روحش شد ، ولي خوش معتقد بود اگر يك اثر ادبي متكي به زخم روح مولف اثر نباشد ، اثري خنثي و رنگ پريده است ...))
مرحوم مرتضي مميز ( پدر گرافيك ايران ) نيز درباره ابراهيمي گفته است : ((تا به حال هشتاد درصد روي جلد هاي آثار نادر ابراهيمي را من تصوير سازي كردم و همين براي اينكه نشان دهد چه قدر عاشق او و آثارش هستم كافي است .))
سيمين دانشور ( نويسنده و همسر مرحوم جلال آل احمد ) هم درباره او مي گويد : (( زماني كه با جلال مجله كيهان ماه را چاپ مي كرديم . در بين مطالب رسيده داستان ((سنجاب ها )) نوشته نادر ابراهيمي من و جلال را شگفت زده كرد و اين آغاز دوستي ما با نادر بود . ما بعد از خواندن اين داستان از او دعوت كرديم كه نزدمان بيايد تا حضوري تشويقش كنيم ... نادر ابراهمي قلم توانايي دارد و من يقين دارم در سالهاي بيماريش هم مي توانست بهترين آثار را از خودش برجاي بگذارد.))
نادر ابراهيمي در ۱۴ فروردين سال ۱۳۱۵ در تهران بهدنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده حقوق رفت ، اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي ليسانس گرفت . او در سال ۱۳۴۵ با (( فرزانه منصوري )) (نويسنده و مترجم ) ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي هليا ، اليكا و رايكاست . در ضمن او عاشق كوهنوردي هم بوده و خاطرات زيادي را هم در اين باره نوشته است . از اين هنرمند مهربان و فروتن تا به حال بيش از نود عنوان كتاب چاپ شده است كه از معروفترين آنها مي توان به (( آتش بدن دود )) ، (( كلاغ ها )) ، (( فردا مثل امروز نيست )) ((بارديگر ، شهري كه دوستش مي داشتم )) و ...اشاره نمود .نادر ابراهيمي روز پنج شنبه ، ۱۶ خرداد ماه ، ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر در سن ۷۳ با روزگار خداحافظي كرد و به يك عاشقانه آرام و هميشگي پيوست .
* کار یکاتور از نازنین جمشیدی

صبر کن !
مادرم !
دردهاي كهنه ات
در هواي تازه ي بهشت
خوب مي شود
مي روي
زير سايه ي درخت سرو
سوپ سبز عشق مي خوري
و دور مي شوي
از تمام خاطرات روزهاي دلخوري
تازه جاي آن لباس سوخته
از مغازه ي شكوفه هاي ياس
يك لباس تازه مي بري
و نونوار مي شوي
مادرم !
بهار مي شوي
مي رسد خدا
تا كه غصه هاي خاك خورده ي تو را
شست و شو كند
با نگاه مهربان خود
قامت خميده ي تو را
اتو كند ...
چاپ شده در شماره ۴۵ دو ماهنامه حديث زندگي ـ بهمن و اسفند ۱۳۸۷
آسمان آبي تو را سياه كرده ام
گفته بوده ام مرا ببخش
اشتباه كرده ام
خواب ديده ام كه مي روي سفر ، مرا نمي بري ؟
بي وفا !
اين سفر براي تو دوا نمي شود
بغض كهنه ات
هيچ وقت وا نمي شود
فكر مي كنم هنوز دلخوري
بي خودي غصه مي خوري
لطف کن ، بدون من نرو
آسمان براي توست
هر كجا كه مي روم
جاي پاي توست
چاپ شده در شماره ۲۱۷ ماهنامه سلام بچه ها ـ فروردين ۱۳۸۷
گوش كن !
خواب بي خيال !
با تو حرف مي زنم
سالهاست
هر كجا كه مي بري مرا
سكوت مي كنم :
سرزمين ديوهاي زشت
سرزمين غول ها ...
من ولي به خود اميد مي دهم
يك شب قشنگ
مي بري مرا به سرزمين آبي فرشته ها
مي بري مرا بهشت
روي بالهاي نرم و نازك فرشته ها
سوار مي شوم
دور مي شوم
از زمين پير
از زمين دل گرفته اسير
مي روم
توي باغ هاي سبز
تاب مي خورم
از درون حوض خانه فرشته ها
آب مي خورم
آي !
خواب بي خيال !
گوش مي كني ؟
از تو دلخورم
چون كه تا به حال
با خودت مرا به آسمان نبرده ای
هيچ وقت
با دهان گنده ات
غصه هاي كوچك مرا نخورده اي
قول مي دهم كه با تو آشتي كنم
خسته ام
تو فقط
دست كوچك مرا بگير
با تو مي شود
به خانه فرشته ها رسيد

از بزرگراه ذهن من
فكرهاي جالبي عبور مي كنند
خاطرات تلخ را
زود از نگاه من
دور مي كنند
فكر هاي من شبيه جاده است
جاده اي قشنگ
جاده اي كه مي رسد به ماه ،
ء
كوچه پلنگ
كوچه اي كه حرفهاي تازه مي زند
با اجازه ،
حرفهاي بي اجازه مي زند !
شعر برگزیده آهنگ بهاران سیزدهم ـ مرکز آفرینش های ادبی ـ