تبليغاتX
خواجه فاضل طهرانی
 

آدرس وبلاگ تازه‌ام: سگ وبگرد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:58  توسط خواجه فاضل  | 

 

با خودم قرار گذاشتم كه ديگه توي اين وبلاگ ننويسم. باور كنين من عين اونايي نيستم كه ماهي يه‌بار قسم حضرت عباس مي‌خورن، وبشونو خفه كنن اما دو دقيقه هم نمي‌كشه كه زير حرفشون مي‌زنن! من وقتي مي‌گم ديگه نمي‌نويسم، يعني ديگه نمي‌نويسم! به قول معروف: «حرف خواجه فاضل يكيه!» دلايلشو بذاريد بمونه براي خودم، چون نمي‌خوام بي‌خودي وقتتونو بگيرم اما همين قدر از من قبول كنين كه ديگه نمي‌شه و نمي‌تونم و به صلاح نيست كه وبلاگ «خواجه‌ فاضل طهراني» رو به‌روز كنم! راستش! خودمم بدم نمي‌آد جامو عوض كنم و توي يه هواي تازه‌تر و با يه نام ديگه وب‌نويسي رو شروع كنم. خلاصه از خواجه بودن پشيمان شديم داداش! مگه نشنيدين كه شاعر هم خطاب به من(!) سروده: «اي خواجه مكن تا بتواني طلب علم/ كاندر طلب راتب هر روزه بماني/ رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز/ تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني.» تازه دردسر خواجه بودن فقط اندر طلب راتب هر روز بماندن نيست كه...! خودتون مي‌دونيد ديگه! مردم جنبه ندارن، پس فردا حرف در مي‌آرن واسم؛ خواهر! به‌هرحال اگر بار گران بوديم رفيتيم...اوهو اوهو اوهو... اگر نامهربان بوديم رفتيم... هق هق هق... گريه نكنين ديگه انقدر! قراره به‌زودي وبلاگ تازه‌اي رو با نام يه حيوون عزيز(!) راه بندازم اما تا اون موقع: خداحافظ رفيق!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:0  توسط خواجه فاضل  | 

 

سر كلاس قواعد عربي چهار بوديم و يكي از دانشجويان مشغول خواندن تمرين‌ها بود. حديثي از امام علي(ع) خواند كه بعد بايد آن را تجزيه و تركيب مي‌كرديم. معناي حديث اين بود: «هيچ مرد و زن مومني نباشد كه دست مهرباني و نوازش بر سر يتيمي كشد مگر آنكه خداوند به هر مويي كه بر آن دست كشيده است، حسنه‌اي برايش بنويسد.» من با صداي بلند گفتم: «‌اگه كچل باشه چي؟!»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:9  توسط خواجه فاضل  | 

 

دوست ندارم صبحم را با يك ليوان آب پرتقال خنك حرام كنم. نمي دانم چرا، ولي احساس بدي بهم دست مي‌دهد اگر صبحانه‌ها آب پرتقال بنوشم. كاش مادرم هم اين را بفهمد! من صبح را دوست دارم با گرمي و تلخي يك قهوه يا نسكافه شروع كنم حتي در گرماي خرداد ماه! آب پرتقال آدم را گول مي‌زند كه هواي زندگي را خنك استشمام كني؛ خنك و شيرين. زندگي اما گرم و تلخ است. تلخ هم كه نباشد لااقل شيرين نيست! يعني مثل آب پرتقال آنقدرها شيرين نيست... زندگي در بهترين لحظاتش هم، اگر بخواهي با عينك خوش بيني نگاهش كني، چيزي بين تلخي و شريني است كه البته در‌‌‌صد زياد تلخي‌اش، اجازه نمي‌دهد كه تو طعم كوچك شيريني آن را حتي براي ثانيه‌اي حس بكني، درست مثل قهوه يا نسكافه‌اي كه من صبح‌ها مي‌نوشم. قهوه يا نسكافه براي پذيرفتن در‌صد زياد تلخي زندگي به تو آمادگي مي‌دهد، براي پذيرفتن گرماي طاقت‌فرساي ساعت‌ها بدو بدو و خستگي‌ات، آب پرتقال اما فقط مي‌خواهد تو را از واقعيت‌ها دور كند. واي خداي من! اگر يك وقت به بهشت آمدم، هيچ‌وقت به من آب پرتقال تعارف نكن! من قهوه مي‌خواهم؛ قهوه يا نسكافۀ گرم و تلخ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:35  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

وقتي اين تصويرو ديدم به جاي اينكه دلم باز شه(!) كلي دلم گرفت. درست نمي دونم چرا ولي فكر مي كنم تصوير غم انگيزيه! يه جورايي ياد «بوف كور» هم افتادم: اون صحنه اي كه زن اثيري بي جون افتاده توی اتاق راوي بوف كور ولي راوي هيچ دست درازي خاصي بهش نمي كنه... تازه شايد اين تصوير بيش تر از اونكه يادآور بوف كور باشه، ياد آور روابط خشك و بي روح همين دوران خودمون باشه، روابطي كه توش فقط چند تا هورمون باعث نزديكي دختر و پسر به هم ديگه مي شن و اين وسط عشق هيچ نقشی نداره. وقتي آدم به چهره مرد توي تصوير نگاه مي كنه، خستگي و دل زدگيشو خوب درك مي كنه. يه جور تنهايي دردناک توي زانوي غم بغل گرفتن اين مرد هست كه اشك آدمو در مي آره... پسر! ‌اين تصوير كلي حرف داره واسه گفتن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:35  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

خيلی بايد خوشبخت باشی که سعادت شاگردی چنين بزرگواری را پيدا کنی. بزرگی که به قول سهراب: "از اهالی امروز است و با تمام افق های باز نسبت دارد و با دست های سخاوتمندش مهربانی را به سمت ما روانه می کند." خيلی بايد خوشبخت باشی که در ميان جمع کثير اساتيد کلاسيک زده رشته زبان و ادبيات فارسی ـ که از مرز خاقانی حتی جلوتر نرفته اند! ـ سر کلاس استادی بنشينی که کلمه به کلمه شعر شاملو را تجزيه و تحليل کرده، مرادی کرمانی را مثل کف دستش می شناسد و برای اولين بار در ايران تحقيقی چند صد صفحه ای درباره شعر کودک و نوجوان انجام داده... ارديبهشت، ماه تولد اوست، اين روزها هم که روزهای گرامی داشت مقام معلم است، پس ديگر بهانه ای لازم نيست تا به او بگوييم چه قدر دوستش داريم و چه قدر انتظارش را کشيديم تا بالاخره گفتند: "اين روزها می رسد از همين راه": «دکتر پروين سلاجقه» 

 

 

* کاريکاتوريست: نازنين جمشيدی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:5  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

اين عكسو عباس تربن توي پارك ساعي ازم گرفت ؛ دهنمو سرويس كرد انقدر گفت : <<اين وري شو ، اون وري شو!>> آخرشم اين از آب در اومد ! تازه بعدشم كلي واسه خودش ذوق كرد و گفت : <<به اين مي گن يه عكس هنري!>> اصلا" قضاوت با شما ... از ۱ تا ۲۰ چه نمره اي به اين عكس مي دين ؟ !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:16  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

حالم چه قدر خوب است

دنيا را دنيا تر مي بينم

زيبا را زيبا تر مي بينم  

گل ها را گل ها تر !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:58  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

ای آنکه به فکر ساعت هشت و نهی

ای دبّه و آفتابه‌ات گشته تهی

ز آن روز که آب ، جیره ‌بندی شده است ،

باید بروی اداره با ---  ِ --- !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:10  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

"مهربان" غیر تو اگر هم هست  /  همگی"مهربانِ ناتنی" اند ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:58  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

یک ساله شده بلاگ خواجه فاضل

یک  سالگی  بلاگ  او   شد  کامل

در سال  جدید  خواجه  را  دریابید

ای جمع  کثیر  دختران  خوشگل !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:10  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

ديشب  ، يك عدد اِس اِم اِس شاعرانه و طنازانه برايم آمد كه البته فرستنده آن مجهول بود و اولين باري بود كه شماره اش را در گوشي ام مي ديدم . اين اِس اِم اِس مجهولُ الفرستنده ! سبب راه افتادن اِس اِم اِس بازي طولاني و بامزه اي بين طرفين شد كه در ادامه مي توانيد شرح كامل اين بازي جالب را بدون حتي يك سر سوزن سانسوري ! بخوانيد :

 

فرستنده مجهول :

 

يك قابلمه ترشي ، سرا پا فلفل  /  تقديم به طناز فضول الفاضل !

 

متاسفانه از آن جايي كه بنده دستم گير بود ؛ نتوانستم به اين اِس اِم اِس پاسخ بدهم ؛ براي همين در عرض سه سوت ، اِس اِم اِس ديگري از طرف فرستنده مجهول آمد كه:‌

 

گفتم كه جوابم بفرستي فورا" /  انگار كه بوده فكر و حدسم باطل !

 

افسوس كه هنگام آمدن اين اِس اِم اِس هم دستم گير بود ! يعني در جايي گرفتار بودم ؛ براي همين فرستنده مجهول دوباره اِس اِم اِس زد كه :

 

يا خسّت ِ تو زياد از حد باشد /  يا طبع سخن پراني ات نيست زبل !

 

اما خوشبختانه اينبار هنگام آمدن اِس اِم اِس فوق ، ديگر كاملا" از بند گرفتاري رها شده بودم ؛ براي همين سوال کردم :

 

shoma

 

فرستنده مجهول :

 

فاضل تو خودت حدس بزن نامم را / اين شعر ، شروع هديه اي ناقابل !

 

نمي دانم چرا يك لحظه با نوع قافيه پردازي كه فرستنده مجهول كرده بود ؛ گمان كردم كه شايد  سعيد سليمان پور خودمان باشد ؛ براي همين پرسيدم :‌

 

Avvale esmet s dare

 

فرستنده مجهول :

 

با شعر سخن بگو ! توانا هستي ... / تا اينكه مسايجه شود بس خوشگل !

 

 ( نه ! سين نداره اول اسمم! )

 

من كه كاملا" كنجكاو شده بودم و اصلا" شعريدن نمي آمد ! سعي كردم كمي كلامم را _هرچند به طور ضايع !_ موزون كنم بلكه فرستنده از خر شيطان پايين بيايد و خودش را معرفي كند ؛ براي همين اِس اِم اِس بعدي ام را اينطوري سنت كردم كه :‌

 

Man nadaram farsi saz ey baradar

 

* اشاره ضروري : البته بعدا" مشخص شد كه ايشان خواهرند و به همين خاطر كلي نزد فرستنده مجهول خراب شديم !

 

 فرستنده مجهول :

 

 اين نيست بهانه قشنگي ، اي دوست  ! / لاتين بنويس شعر ها را  ، بسمل...!

 

بعد از پاسخ نااميد كننده فرد مجهول  ، اينبار حدسم  ،  محمد جاويد عزيز را نشانه گرفت  ؛ به همين خاطر با اميدواريِ خاصي دوباره سوال ديگري كردم  :

 

m ham nabovad avvale esmat haji

 

فرستنده مجهول :

 

حاجي خودتي ! و جد و آبادت ، نه ! / اِم هم نبود ، حدس شما بي حاصل !

 

از آن جا كه بعد از آمدن اين اِس اِم اِس واقعا" نااميد كننده تر فرستنده مجهول  ؛ براي مدت زمان كوتاهي با يك ياس فلسفي عجيب در افكار خود غوطه ور شدم ؛ ديگر نتوانستم به اِس اِم اِس بازي مان ادامه بدهم ولي در همين لحظه بود كه دوباره صداي تَق تَق اِس اِم اِس گوشي مان در آمد:

 

پس ما برويم تا مرا كشف كنيد / با آي كيوي ِ فتاده در پنچه گل !

 

من :

 

 Ghadri benama rahnamaei , ey dost  

 

فرستنده مجهول :

 

هستم ز ِ شما بزرگتر شش سالي / همنام ائمه ام ، مرا كردي چِل !

 

من كه باز هم فكرم به جايي نرسيد ؛ اِس اِم اِس زدم كه :

 

In nist cheraghe roshane hoshyari / Yek rahnamaei degar ey aghel

 

فرستنده مجهول :‌

 

هرگز من و تو سخن نگفتيم به هم / يا اينكه نديده ايم هم را ، همدل !

 

اينبار هم كه مانند دفعه قبل دچار ياس فلسفي تازه تر و بدتري شده بودم  ؛ مدت زمان كوتاهي به فكر فرو رفتم ولي فرستنده مجهول كه ديگر حوصله اش سر رفته بود انگار ؛ بالاخره خودش را معرفي كرد و ما را هم از بند فكريدن رها نمود :

 

من كيست به جز خانم زهرا دُرّي ؟! / مايوس نمودي تو مرا ، اي فاضل !

 

من :

 

Sharmande ! bebakhshid ! salam ey Zahra

             !...engar noke zabane lalam boda                                              

 

                                                  

                                                  ***

                                               

پا وبلاگي ۱ : از آوردن بقيه اِس اِم اِس هاي رد و بدل شده ؛ به دليل خارج شدن طرفين از حالت رندانه ، شاعرانه و طنازانه و وارد شدن به حالت عادي اِس اِم اِس  بازها ، خودداري مي كنيم !

 

پا وبلاگي ۲ : فرستنده مجهول ِ مذكور شاعر طنز پرداز خوبي  است ... خانم زهرا دُرّي را مي گويم ...حتما"به وبلاگش سر بزنيد و حتما" شعر طنز فوق العاده اش يعني طنزالله را بخوانيد...خدا را چه ديديد...؟! شايد ايشان شماره شما را هم از يك بنده خدايي گرفتند و طي ارسال چند فقره اِس اِم اِس  ، مشغول مباحثه شاعرانه اي با شما شدند و حتي يك غزل طنز ديگر هم آفريدند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:5  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

كاشان ـ بهار ۸۷

 

* تولد سهراب سپهری ؛ وارث آب و خرد و روشني ... مبارک !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:31  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

یکی از ویژگی های شعر عمران صلاحی این است که مخاطب در اولین خوانش شعر او ، با اثر وي ارتباط برقرار مي كند . شعري را كه در ادامه مي خوانيد هم ،از همين ويژگي خاص برخوردار است . اين شعر را به اين خاطر روي وبم گذاشتم كه مطمئنم هستم ،خيلي از شما آن را نخوانده ايد . اين آخرين غزلي بود كه از زبان خود صلاحي عزیز ، در راه برگشت از يك نشست ادبي شنيدم ...

 

<< رنگ >>

 

توي سياره اي رها شده ام

 

از تمام  جهان  جدا  شده ام

 

 

مثل برگي شناورم در عطر

 

با گلي سرخ آشنا شده ام

 

 

دل من هي بهانه مي گيرد

 

باز هم مثل بچه ها شده ام

 

 

رنگ من مي پرد چو پروانه

 

نكند عاشق شما شده ام ؟ !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:42  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

 

سه شنبه  با  تهمینه حدادی رفته بودیم ،  ظهيرالدوله . خير سرمان مي خواستيم يك گزارش ادبي ـ عاطفي _ قبرستاني ! براي نشريه دوچرخه بگيريم . به در ورودي قبرستان كه رسيديم ؛ زنگ زدم . آقاي جواني از پشت آيفون گفت : كيه ؟! من هول شده بودم ، نمي دانستم چه بايد بگويم ، نگاهي به تهمينه كردم و بعد گفتم : ببخشيد ... اومديم قبرستونو ،  چيز كنيم ! تهمينه پقي زد زير خنده . خودم هم خنديدم . آقاي جوان گفت : چند لحظه صبر كنيد ... من و تهمينه ، پنج دقيقه اي چشم به راه آمدن آقاي جوان، از خانه كوچك داخل قبرستان بوديم ؛ اما ناگهان خانم چادر سياهي ، پشت سرمان سبز شد ! خانم چادر سياه ،  با لحن تندي گفت : پنج شنبه ها : خانم ها ،‌ جمعه ها : آقايان! خداحافظ ... من فوري گفتم : ولي قبلا" اينطوري نبود ... خانم چادر سياه هم فوري گفت : حالا اينطوري شده ! خانم چادر سياه در زد و پيرزني در قبرستان را برايش باز كرد . لااقل نفهميديم ، چه كاره قبرستان است؟! چند دقيقه بعد ، خانم چادر سياه ، از همان خانه مذكور ،  بيرون آمد و به محض ديدن من و تهمينه ،  اول چشم غره اي به هردويمان رفت و بعد هم گفت : تا صبحم كه اينجا واستين  ، در قبرستون باز نمي شه ! تازه ماشين ماموراي گشت نيروي انتظامي هم ،  همين نزديكي ها پارك شده ها ...! وقتي خانم چادر سياه ، سوار ماشين شد و رفت . من به تهمينه گفتم : فكر كنم پول مي خوان ها ... ! ولي تهمينه گفت : نچ ! ‌اگه پول  مي خواستن ، مهربونتر برخورد مي كردن ! خلاصه اينكه تصميم گرفتيم ،  تا كار به جاهاي باريك تر كشيده نشده ، برگرديم . آن هم چه برگشتني! دست خالي ... تنها ثمره رفتنمان هم به ظهيرالدوله ، عكس همين پست شد ، كه تصوير در ورودي بسته قبرستان ظهيرالدوله را نشان مي دهد.

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:40  توسط خواجه فاضل  | 

 

خرافاتي نيستم اما سه شنبه ها كه اتفاق بدي مي افتد ؛  نا خود آگاه بند بند شعر سه شنبه قيصر امين پور ، توي ذهنم تداعي مي شود: سه شنبه ؛ چرا تلخ و بي حوصله؟/ سه شنبه ؛ چرا اين همه فاصله ؟ / سه شنبه ؛ چه  سنگين ! چه سر سخت ، فرسخ به فرسخ !/ سه شنبه ؛‌ خدا كوه را آفريد !

 

چهارم تير هم براي من يكي از همين سه شنبه هاي تلخ و بي حوصله بود چون دايي مجيد عزيزم را از دست دادم . دايي مجيد فقط چهل و چهار سال داشت مثل دايي حميد كه دوسال پيش توي همين سن با ما خداحافظي كرد و رفت ....

 

عاطفه بيش از حد خانواده مادري من ،  باعث شده كه قلب هاي نا آرامي داشته باشند و به همين خاطر ،  اين روزها بيشتر از هرچيز ديگري ،  ديدن چشم هاي غمگين و مهربان مادرم آزارم مي دهد و  نمي دانم با چه زباني بايد به او بگويم : مواظب قلب مهربان و نا آرامت باش ؛ مادر جان !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:19  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

مرثیه نمی خوانم ؛

 

مثل خودت ...

 

و اشک هایم را

 

پشت لبخند های خاکستری ام

 

پنهان می کنم

 

مبادا خنده هایت زخمی شود ...

 

گوش می کنی ؟!

 

حالا من مانده ام

 

و یک مشت از خاطرات نوجوانی ام

    

زیر سایه بالهای کوچکت ؛

 

بالهایی که آنقدر بزرگ نشده بودند

 

تا لااقل 

 

پروازشان را

 

به خاطر بسپارم ...

 

و  خودت خوب می دانی

 

من ،

 

هیچ وقت اجازه نمی دهم

 

هیچ مدادی

 

روی قلبم بنویسد :

 

خداحافظ بچه ها گل آقای عزیزم !

 

 

* پوستر  بالای شعر ، کاریکاتور چهره های بر و بچه های آبدارخانه شاغلام به قلم سلمان طاهری عزیز است که در شماره آخر نشریه بچه ها گل آقا چاپ شد ؛  البته ناگفته مي‌دانيد كه در اين شماره فقط همكاران پيوسته و مستقر در آبدارخانه را معرفي كرديم چون اگر بخواهيم تمام همكاران بچه‌ها...گل‌آقا در سراسر كشور را معرفي كنيم خودش يك شماره ۶۸صفحه‌اي مي‌شود! اسامی همکاران بچه ها گل آقا به ترتیب شماره هایی که روی پوستر آمده است :

۱ـ داريوش كريمي (طنزپرداز) ۲ـ سپنتا ميرزايي (طنزپرداز) ۳ـ مجيد يعقوبي (بخش گفت‌وگو) ۴ـ سارا صابري‌فومني (بخش اشتراك) ۵ـ آرش صميمي (طنزپرداز) ۶ـ منوچهر احترامي (طنزپرداز) ۷ـ ياشار صلاحي (كاريكاتوريست و طنزپرداز) ۸ـ پوپك صابري‌فومني (گلنسا!) ۹ـ آنيسا فراهاني (مترجم) ۱۰ـ گيتي صفرزاده (سردبير ماهنامه گل‌آقا)۱۱ ـ ريتا اصغرپور (دبير بخش گلنا در ماهنامه گل‌آقا) ۱۲ـ انوشه شفايي (كوچك‌ترين عضو آبدارخانه و دختر بهزاد شفايي و گيتي صفرزاده) ۱۳ـ علي زراندوز (سردبير) ۱۴ـ نيما رهسپار (طنزپرداز) ۱۵ـ سيدجواد نبوي (مدير داخلي) ۱۶ـ سميه عبدي (آمايش) ۱۷ـ ناصر پاك‌شير (كاريكاتوريست)۱۸ـ بهزاد شفايي (مدير فني) ۱۹ـ ثنا حسين‌پور (كاريكاتوريست) ۲۰ـ سلمان طاهري (كاريكاتوريست) ۲۱ـ اميرحسين داودي (مدير هنري) ۲۲ـ سيدرضا جمشيدي (كارپرداز) ۲۳ـ محمدرفيع ضيايي (كاريكاتوريست) ۲۴ـ آذين محمدزاده (دبير سايت و مترجم) ۲۵ـ شكوفه موسوي (طنزپرداز) ۲۶ـ نازنين جمشيدي (كاريكاتوريست) ۲۷ـ حسين صافي (كاريكاتوريست) ۲۸ـ شهاب جعفرنژاد (كاريكاتوريست) ۲۹ـ مهدخت رضاخاني (صفحه‌بند) ۳۰ـ ليدا نيك‌چهر (روابط عمومي) ۳۱ـ لاله ضيايي (كاريكاتوريست)‌۳۲ـ مريم افتخاري (بخش همكاران افتخاري) ۳۳ـ فاضل تركمن (طنزپرداز) ۳۴ـ داوود قنبري (طنزپرداز)
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:52  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

ایستاده از راست :

مهرداد صدقی ـ همراه منوچهر احترامی! ـ منوچهر احترامی ـ سیدعبدالجواد موسوی ـ رحیم

رسولی ـ کیومرث منشی زاده ـ خودم ـ ارژنگ حاتمی ـ ناصرفیض ـ ( عکس بالا مربوط  به ایام

دومین جشنواره طنز  مکتوب است که زحمت انداختن  آن  را   دوربین  به  قول  محمد صالح 

اعلاء : محترم ! ارژنگ حاتمی عزیز  کشیده بود . )

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:10  توسط خواجه فاضل  |