تبليغاتX
خواجه فاضل طهرانی - از دفتر خاطرات گاو مش حسن

خواجه فاضل طهرانی

وبلاگ آب ، دوغ ، خیاری !

 

 

 

 

( شنبه ) :

 

 

خدايا اين ديگر چه صاحبي است كه به من داده اي ؟ دريغ از يك جو مرام و معرفت . چه قدر برايش  ماما كردم ، زمينش را صاف و صوف كردم  ، اصلا" تمام دار و ندارش مال من است . صبح آمد ، شير دوشيد . ظهر آمد ، شير دوشيد . عصر آمد ، شير دوشيد . نامرد شب هم به جاي خوابيدن آمد طويله و شير دوشيد ! زنش با شير من كره و پنير درست مي كرد ، ماست ، دوغ ، كشك ... بعد هم كلي  به خودش مي باليد كه كدبانوست . همه اش تقصير خودمه . كاش يك شاخ درست و حسابي داشتم  تا  لت و پارش مي كردم . مااااااا! هيچ وقت فكر نمي كردم روزي برسد كه ... واقعا" كه  من چه قدر گاوم !

 

 

( يك شنبه ) :

 

 

( مي خوان منو بفروشن ) اين جمله اي بود كه مش حسن خير نديده روي يك مقواي كج و كوله نوشته بود و بي ادبيه... چسابانده بود به قسمت عقب بدن من . نمي دانم با  چه كوفتي  هم چسابنده بود كه هر چه قدر زور مي زدم كنده نمي شد ! اين هم از ماخر  و ماقبت ما!  توي خواب هم نمي ديدم  كه مش حسن از من دل بكنه . يعني حالا كي منو مي خره ؟ اگه بدتر از مش حسن باشه ، چه خاكي تو سرم بريزم ؟ اگه بخواد به زورشوهرم بده ، چه طوري بهش بگم : من قصد ازدواج ندارم !

 

 

( دوشنبه ) :

 

 

ماي ... ماي ... امروز مش حسن مرا از طويله بيرون آورد تا  اهالي آبادي مرا حسابي تماشا كنند بلكه  چشم يكيشان مرا بگيرد و پولش برود توي جيب مش حسن . كاش خرج دوا و دكترش بكنه! الهي تبديل به يه گاو بي شاخ و دم بشه تا صاحبش همين بلايي ها روكه سر من آورد سرش بياره!ماي ... ماي ...  قسم به علف و يونجه هاي تمام طويله هاي دنيا  ، بي خودي  ماه و ناله نمي كنم . شده ام دلقك آبادي . به همان قسمت حساسم كه گفته بودم سنگ مي زدند تا اون مقواي منحوس كنده بشه . اما كنده نمي شد و باز هم سنگ مي زدند و هر هر مي خنديدند  . امان از اين اهالي گاو آزار ! آنقدر سنگ زدند  كه دارم از پا مي افتم . نمي توانم حتي  يك دقيقه روي زمين بنشينم . بس كه ...

 

 

(سه شنبه ) :‌

 

 

( ماستا دنيا ! ماستا دنيا ! ما آ آ‌ آ ... مي خوام پياده شم ) .خودم هم نمي دونم چرا چند وقتيه اين ترانه ورد زبونم شده . شايد براي اينكه دلم از اين دنياي لعنتي گرفته . دنيايي كه صاحب به گاوش وفا نمي كنه مثل طويله مي مونه ، نه بدتر ... مثل صحراي بي آب و علف مي مونه !  بعد از ظهري يكي از اهالي آبادي آمد طويله . بعد از  اينكه كلي نگاهم كرد ،  بادي به غببغش انداخت و گفت  : سه تا كيسه برنج مي دم ، گاوتو مي گيرم . جون مش حسن بيشتر نمي ارزه .  نه رنگ قشنگي داره ، نه خيلي گوشت داره كه به درد خوردن بخوره .  آنقدر از دست اين مردك گاو خور !  عصباني بودم  كه  نگو  و  نپرس . بي سواد مي گه گوشت نداره . خبر نداره  كه بين   همه گاو ها مد شده  ، رژيم بگيرند ، چون خيلي كلاس داره! هرچند كه اين مشتريه  بدجوري حالم رو گرفت اما به جاش ماه ... ماه ... خنديدم . آخه مش حسن  مي خواست پول فروش منو ‌،‌بذاره روي پول خونه و زمين و خرت و پرت هاش كه بره تهران و بقالي  بزنه ... ماه...ماه ...ماه !!!

 

 

 

( چهارشنبه ) :

 

 

امروز كدخداي  آبادي ، منو از مش حسن خريد . نمي دانم چه قدر ولي حتما"  كدخدا يك پول كلون بهش داده تا راضي به فروش من شده . ماخ كه چه قدر دلم براي مش حسن تنگ شده . مش حسن كه توي آبادي نيست انگار آبادي خراب شده روي سرم . بي معرفت موقع خداحافظي ماچم هم نكرد . فقط يك نگاه تحقير آميز بهم انداخت كه يعني :( ببخشيد فروختمت ، ديگه بدردم نمي خوردي ! )

 

 

 

( پنج شنبه ) :

 

 

مه ! مه ! چه  كيفي  داره گاو كدخدا بودن .  يك دقيقه هم حس دلتنگي نمي كنم . اصلا" كاش مش حسن هيچ وقت از تهران برنگرده . توي طويله كدخدا فقط مي خورم و مي خوابم . هيچ كاري هم نمي كنم . تازه يادم افتاده بايد يك كمي به فكر خودم باشم . دستي  روي صورتم بكشم . ماخه مي دونيد ...خب ! تا هميشه كه نمي تونم تنها زندگي كنم .

 

 

( جمعه )‌:

 

 

ماخ كه بسوزه پدر عاشقي . هميشه فكر مي كردم عاشقي فقط توي كارتون هاست ! اما امروز فهميدم اشتباه مي كردم . امروز  نوكر كدخدا يك گاو  جديد آورد  تو طويله . من خودم را به گاوي زدم و مشغول علف خوردن شدم . ولي گاوه خيلي نگاه مي كرد ! آمد نزديكم و گفت : تو چه قدر خوشگلي ! من هم برايش  يك عالمه ناز كردم و دم تكان دادم و چون ننه ، بابام  مرده بودند با اجازه خودم تصميم گرفتم باهاش  ازدواج كنم !

 

 

( شنبه ) :‌

 

 

اولش نمي دانستم چه خبر شده . صداي همهمه ،‌ همه آبادي را پركرده بود .  در طويله باز بود . به شوهرم گفتم :  من مي رم بيرون ببينم چه خبر شده ؟  شوهرم  گفت:‌ واستا منم بات مي يام .باورم نمي شد مش حسن دست از پا درازتر برگشته بود . سرش را انداخته بود پايين . از پچ پچ اهالي فهميدم مش حسن از ترسش منو به كدخدا فروخته و كدخدا  پول زيادي بابت من بهش نداده . به من چه ! حقش بود . اصلا" هم دلم نمي خواد مثل گاو هاي هندي گذشت داشته باشم ، بپرم بغل مش حسن و هق ، هق بزنم زير گريه !

 

 

( يكشنبه )‌ :

 

 

( مش حسن ديوانه شده) ، (  مش حسن ديوانه شده ) . اهالي آبادي مي گفتند . بعد هم مش حسن را آوردند پيش من تا مثلا" خوبش كنم . يكي نيست بگه مگه من دامپزشكم!   شايد  فكر كنيد دلم از سنگ شده ولي هنوز يادم نرفته با من چه كار كرد  . كي مي دونه شايد اگه دوباره گاوش بشم ،  منو بفروشه . ماخه مگه خلم طويله كدخدا رو ول كنم برم تو طويله مش حسن . بعدش هم من تازه تشكيل خانواده دادم . به اندازه كل يونجه هاي تو طويله براي آينده ام برنامه دارم .  مش حسن و غذاي  درست و حسابي كه بهم نمي داد هيچ  ، حالا ديوانه هم شده . باور نمي كنيد ... چهار دست و پا راه مي رفت ، ما ما مي كرد  و پشت سر هم مي گفت :  من گاو مش حسنم  ، من گاو مش حسنم ماي كه چه قدر دلم مي خواست به مش حسن بگويم : بي خودي خل و چل بازي در نيار . خر مش حسن هم كه بشي عمرا" ديگه  گاوت بشم !

 

 

* تصو یر گر : مجید صالحی

 

 

چاپ شده در شماره  ۱۶۰ هفته نامه دوست نوجوان ـ  ۹/۱۲/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:26  توسط خواجه فاضل  |