تلخ مثل قهوه بود
روز سرد و سخت امتحان
در دلم
رشد كرده بود
شاخههاي خشك و تيرۀ درخت امتحان
باز هم دلم هواي بيست كرده بود
قلب كوچكم از اضطراب
ايست كرده بود
چشمهاي خستهام
وقف دفتر و كتاب و حل مسئله
دست: بي رمق
روح: خطخطي
فكرهاي شاعرانهام
داخل تله...
وقت امتحان رسيد
ناگهان
مثل برق
مثل باد
هر چه خوانده بودم، از سرم پريد
امتحان تمام شد
با سؤالهاي بيجواب
با نگاههاي چپچپ مراقبين
با سكوت من
فقط همين!
* چاپ شده در شمارۀ ۵۰۹ هفتهنامۀ دوچرخه (ضميمۀ روزنامۀ همشهري) ـ ۲۱/۳/۱۳۸۸