تبليغاتX
خواجه فاضل طهرانی - قيمه يا قورمه ؟!

خواجه فاضل طهرانی

وبلاگ آب ، دوغ ، خیاری !

 

 

(فقط قورمه سبزي ! ) ،  بابا مي گفت . (  نخيرم ! فقط قيمه ! ) ، مامان مي گفت . بابا ومامان هرسال سر اينكه نذري شب تاسوعا قورمه سبزي باشد يا قيمه با هم دعوا مي كردند . بابا معتقد بود : ( قورمه سبزي يك غذاي سنتي ايراني است و كمتر خانواده اي پيدا مي شود كه براي خوردن آن سر و دست نشكنه ! ) مامان هم به خاطر اين اعتقاد بابا در حالي كه با مشت  ، روي سينه اش مي كوبيد ، مي گفت : ( اميدوارم ، هركي كه چشم مي خواد نذاره  ، نذري شب تاسوعاي امسال  ، قيمه باشه  ...دلم نمياد نفرين كنم ! ) من اما هميشه مي گفتم : ( باباجان ! مامان جان ! مهم اين است كه شما مي خواهيد به عشق امام حسين (ع) ، نذري بدهيد . حالا قيمه و قورمه اش ، فرقي نمي كند كه ... ) و بابا و مامان هم يك صدا به من مي گفتند : ( بچه جان ! تو دخالت نكن ! چون عقلت به اين چيزا نمي رسه!)

 

 

دعواي امسال بابا و مامان با دعواي سال هاي پيششان ، خيلي خيلي  فرق داشت ؛ به خصوص اينكه  مامان سال پيش به خاطر بابا از خير پختن قيمه گذشته بود و بابا هم سال پيش ترش  به خاطر مامان قبول كرده بود كه نذري شب تاسوعا ، قورمه سبزي  نباشد  . به خاطر همين امسال ديگر هيچ كدام راضي نبودند ، ذره اي گذشت كنند .

 

 

دو ، سه روزي بيشتر  به شب تاسوعا باقي نمانده بود و من  كه همش مي ترسيدم ، شب تاسوعا برسد و ما حتي مواد لازم  نذري مورد نظر _  حالا يا قورمه يا قيمه ! _ را تهيه نكرده باشيم ؛ تصميم گرفتم عزيز جون را كه خوشبختانه هم مادر بزرگ  باباست و هم مادر بزرگ مامان _ مامان و بابا ، دخترخاله ، پسرخاله اند ! _ ، تلفني خبر كنم.

 

 

عزيز جون ، چادرش را در آورد و به من داد تا برايش به چوب لباسي بزنم . بابا و مامان هردوچشم خوره اي به من رفتند و  يك صدا و آهسته  گفتند : ( واستا عزيز جون بره ، اونوقت مي دونيم ...) عزيز جون هم كه گوشهايش در اين جور مواقع از گوشهاي همه ما بهتر مي شنود ، فوري گفت : ( اونوقت چي ؟ اگه بفهمم اميرحسين منو اذيت كردين ، اونوقت من مي دونم و شما . اين طفل معصوم تقصيري نداره . من خودم مي دونستم كه مثل هر سال دوباره سر نذري شب تاسوعا ، دعواتون مي شه ، براي همين گز كردم ، اومدم اينجا. خب ... حالا بگيد ببينم امسال كي قراره گذشت بكنه ؟!)

 

 

مامان گفت : ( عزيز جون خودتون شاهديد كه من پارسال گذشت كردم . ) بابا گفت : (من هم پيرارسال ! ). عزيزجون لبخندي زد و گفت : ( واقعا" كه هردوتان هم هنوز مثل بچه ها هستيد...) مامان گفت : (عزيز جون ! شما كه خودتون مي دونيد ، پختن قورمه سبزي دردسر داره . اول بايد سبزي تازه بگيري و خرد كني ، بعد بايد سبزي هاي خرد شده را سرخ كني . بعد لوبيا قرمز بگيري و پاك كني ، بعد ....اوووووو....نه عزيز جون ! ارواح خاك آقا جون ، نه ... بابا گفت : ( مي بينيد تو رو به خدا ، لج مي كنه عزيز جون . اصلا" خود شما بگيد . شما كه خودتون ماشاءالله ، هزار ماشاءالله  در آشپزي ، كدبانويي هستيد ، بگيد ببينم ،  پختن قورمه سبزي خيلي بيشتر از پختن قيمه دردسر داره ؟! خب ، اگه براي پختن قورمه سبزي بايد سبزي خرد كرد و سرخ كرد ، براي پختن قيمه هم بايد كلي سيب زميني خرد كرد و سرخ كرد . درست مي گم عزيزجون ؟! ) عزيز جون چند لحظه اي فكر كرد و بعد گفت : ( اميرحسين جون ! برو يه ورق سفيد ، با يه قلم بردار بيار اينجا ) . من ،فوري رفتم از وسط دفتر ديكته ام يك ورق كندم و  يك قلم هم برداشتم و دادم به عزيز جون ، خودم هم از روي كنجكاوي نشستم كنار عزيز ، تا ببينم امسال چه راهي براي حل مشكل نذري شب تاسوعا ، به ذهنشان رسيده است.

 

 

عزيز  جون از بابا پرسيد : ( خب ... تو دوست داريم نذري امسال چي باشه ؟! ) بابا با تعجب  گفت : ( معلومه ، فقط قورمه سبزي ! ) . عزيز جون روي كاغذ  نوشت : ( علي: فقط قورمه سبزي ) . بعد از مامان پرسيد: ( تو چي فرشته جان ! دلت مي خواد امسال نذري چي بپزي ؟!) مامان گفت : ( معلومه ، فقط قيمه ! ) . عزيز جون روي كاغذ  نوشت : ( فرشته : فقط قيمه ) .

 

 

بعد هم نوبت به من رسيد وعزيز جون  با لبخند از من پرسيد : ( تو چي نوه گلم ؟! )

 

 

من با ترس و لرز نگاهي به بابا و مامان انداختم و براي اينكه هيچ كدام از دستم دلخور نشوند ، گفتم :‌( با اجازه مامان و بابا و بزرگترا  ، من مي گم  اصلا" چه طوره امسال به جاي قورمه و قيمه ، زرشك پلو با مرغ رو امتحان كنيم ؟! ) عزيز جون پقي زد زير خنده و بعد روي كاغذ نوشت : ( اميرحسين: زرشك پلو با مرغ ) . بعد هم با صداي بلند گفت :‌( من هم مي گم امسال  باقالي پلو با گوشت رو امتحان كنيم ؟! ) و  روي كاغذ هم نوشت : ( خودم : باقالي پلو با گوشت) . عزيز جون كاغذ  را به چهار قسمت مساوي تقسيم كرد ،  كاغذ ها را چند بار تا زد و بعد توي دستانش چرخاند . بابا و مامان يك صدا گفتند : ( قرعه كشي ؟! ) عزيز جون گفت : ( وقتي از طريق مذاكره به نتيجه نمي رسيد ، بله! قرعه كشي ! ) من با خوشحالي داد زدم : ( آخ جان ! عزيز جون مي شه من قرعه كشي كنم ؟) عزيز جون سرش را به نشانه تاييد تكان داد و گفت : ( كي بهتر از تو عزيزم؟! ) عزيزجون يكبار ديگر قرعه ها را توي دستانش چرخاند و بعد دست راستش را جلوي من دراز  كرد و گفت : ( بفرماييد ! ) من توي دلم صلواتي فرستادم و بعد يك قرعه برداشتم و دادم به عزيز . عزيز جون قرعه تا شده را به آرامي باز كرد، زير لب خنديد  و بعد گفت : ( چه خوب شد ... زرشك پلو با مرغ ... شب تاسوعاي امسال ، زرشك پلو با مرغ مي پزيم .) بابا گفت : ( من قبول ندارم حتما" اميرحسين جرزني كرده تا حرف خودشو به كرسي بنشونه ! ) .مامان گفت : ( استثنا" در اين زمينه كاملا" با همسرم ، موافقم ! ) عزيزجون با قاطعيت گفت : ( من خودم بر اين قرعه كشي نظارت كامل و دقيق داشتم ، هيچ تقلبي در كار نبوده و قرعه كشي كاملا" سالم برگزار شده .امسال زرشك پلو با مرغ مي پزيم ، مفهوم شد ؟! )

 

 

شب تا سوعا رسيد و به پيشنهاد من امسال ، زرشك پلو با مرغ نذري داديم . معلوم بود  زرشك پلو با مرغي خوبي هم  شده ، چون دم در خانه از هرسال شلوغ تر شده بود و مردم تا سر كوچه صف كشيده بودند .

 

 

عزيزجون هم بعد از اينكه  نذري دادن شب تاسوعا تمام شد ، به بابا و مامان گفت :‌ ( از سال بعد به پيشنهاد نوه گلم ، امير حسين و براي جلوگيري از دعواهاي احتمالي شما دو نفر ، نذري  شب تاسوعا ، همين زرشك پلو با مرغ رو مي پزيم ، مفهوم شد ؟!‌ )

 

 

چاپ شده درشماره ۴۵۲ هفته نامه دوچرخه(ضميمه روزنامه همشهري) ۱۳۸۶/۱۱/۱۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:51  توسط خواجه فاضل  |